» رمان و فیلمنامه لیلیت «

قابل توجه همراهان گرامی لیلیت: تصمیم داریم پس از فراهم شدن شرایط مالی و جذب اسپانسر اقدام به تولید نمایش تئاتر لیلیت و نمایش سریالی آن نمائیم، که متعاقباً نمایش لیلیت از «تماشاخانه لیلیت» بصورت عمومی و آنلاین اکران خواهد شد.


توضیح قبل از خواندن رمان:
این داستان در سالهای ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۶ نوشته شده و بصورت رمان کوتاه و فیلم‌نامه می‌باشد که از نوزده بخش تشکیل شده است. قبل از هر بخش یک سکانس کوتاهی از داستانی دیگر «تحت عنوان آنسوی دیوار» که بطور موازی با داستان اصلی درحال وقوع است، روایت می‌شود.
امیدواریم که لذت ببرید…

آغاز


بخش اول

💠 آنسوی دیوار 💠
پرنده ای بر روی درختی خشکیده در طبیعتی سرد به اجبار نشسته است و امید به آزادی در بینهایت را دارد که کمترپرنده ای ارزش آن را میفهمد

پاسگاه پلیس همجوار با خانه مسکونی کوچکی در یکی از دور افتاده ترین منطقه های مرزی در حاشیه یک جنگل وجود داشت که فقط یک جاده باریک پاسگاه را به مناطق دیگر متصل مینمود.
آن شب ابری ، غبارها در میان درختان به زوال رفته پاییزی دریکی از سالهای نچندان دور حس غریبی درون جنگل پراکنده بود.
سه نفر پلیس درون پاسگاه بودند که از چهره هایشان معلوم بود از اشخاص بومی همان منطقه میباشند.
یکنفر از آنها به نام ( جفری ) در حال چای خوردن بود و دو نفر دیگر به نامهای (تد) و (مایکل) در مورد مسائل و مشکلات پاسگاه صحبت میکردند. تد میگفت که چند روزی هست هوا رو به سرد شدن پیش میرود و کم کم باید امکانات گرمایشی را فراهم سازند.
مایکل که هیکل تقریبا چاقی داشت هم بعد از هر جمله از صحبتهای تد سرش را به نشانه تایید تکان میداد و جفری همانطور که چای میخورد به گفته های وی نیز گوش میداد که ناگهان در باز شد ….
داستان از جایی شروع شد که مردی هراسان و آشفته ، با موهای بلند و ژولیده مشکی و مجعد و پیشانی بلند و صورت شش تیخ استخوانی وارد پاسگاه شد.
آن مرد قد بلند لباسهای نو و شیک به تن داشت ولی غرقابه خون… درون چشمانش یکدنیا غم را میشد احساس کرد ، انگار بدبخت ترین موجود عالم بود که از بهشت به جهنم حبوط کرده….!
جفری با صدای بلند فریاد زد :”همونجا که هستی بایست” و مرد ایستاد ، چنان خسته مینمود که براحتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد.
وی بعد از چند ثانیه لب گشود و با صدای لرزان و مقطعه گفت که برای اعتراف آمده است. پلیسها با سلاح هایشان او را نشانه رفتند ولی مرد با چشمان بیروح فقط به یک نقطه خیره بود.مایکل به سمتش آمد و به او دستبند زد ولی مرد هیچ تکان اضافه ای نخورد ، گویا درون افکارش به سمت منبع نوری میدوید و در تاریکی سعی میکرد تمام موانع را از جلوی راه خود بردارد اما ظاهرا بسیارخونسرد بود.
پلیسها با هیجان او را به صندلی نشاندند و از او دلیل ظاهر مشکوکش را پرسیدند ، او بدون هیچ هیجانی زبان گشود و گفت : “من گناهکارم و باید هرچه سریعتر مجازات شوم.”
مایکل با تشدید هیجان یقه های مرد را گرفت و درحالی که وی را تکان میداد فریاد زد : “یالا بگو چه غلطی کردی….؟”
مرد چشمانش را بست و گفت :” ماجرا از چندین سال قبل شروع شد ، زمانی که من توسط نیروی عجیب و ناشناخته ای طلسم شدم ، طلسمی که خودم باید سعی میکردم تا بفهمم چجوری باطل میشه.”
مایکل متوجه چهار خط خراشیدگی روی گونه راستش شد که خبر از یک درگیری میداد.
جفری به مرد گفت : “یالا برو سر اصل مطلب برای چرت و پرت هات توی دادگاه وقت زیاد داری.”
مرد جوان شروع به داستان جدیدی نمود…


بخش دوم

💠 آنسوی دیوار 💠
در منطقه ای نامشخص که پر از نورها و سایه های مختلف هست ، سکوتی برهم خورده هنوز پا بر جاست. از دور صدای پایی شنیده میشود که با قدمهای شمرده و منظم در حرکت است.

“داستان قتل از آنجایی شروع شد که توی یک روز خیلی زیبا ….یه روز پاییزی…مردی جوان داشت توی همین جنگل با ریتمی آهنگین قدم بر میداشت و به سمت منزل خود میرفت….که ناگهان با یک جنازه برخورد کرد که در حالت نشسته به درختی تکیه داده بود و دستهایش روی پاهای دراز کرده اش بود.دست راست با انگشت اشاره به جایی اشاره مینمود که مرد نگاهش به سمت اشاره جلب شد و متوجه شد در راستای انگشت جنازه و در انبوه درختان ، هیچ درختی وجود ندارد. گویی که یک جاده مخفی راهی را به سمت ناکجا آباد متصل کرده بود.
مرد به بالا نگاه کرد در بالای درخت پرنده ای عجیب روی شاخه ای باریک پف کرده و نشسته بود و به مرد نگاه میکرد، مرد به پرنده دقت کرداین موجود سیاه رنگ شبیه به کلاغ بود اما از نژاد هیچ پرنده ای نبود ، مرد کمی ترسیده بود و اضطراب تمام وجودش را تسخیر کرده بود ، آرام به زانو نشست و اینبار با دقت و برسی به جنازه نگاه کرد.جنازه با ظاهری که داشت مشکوک میزد ، لباس های رنگارنگ شیک و نو به تن داشت و عطری تند زده بود و بدن تمیزش نشان میداد که تازه استحمام کرده یا اینکه شسته شده است. جای چند خط خراشیرگی روی صورت جنازه بود. بهر حال چشمان باز اما مرده ای داشت.
مرد دوباره به مسیر مخفی نگاه کرد ، قدرت عجیبی مرد را به سمت جاده مخفی میکشید از جایش برخاست و شروع به حرکت در داخل جاده مخفی نمود.
درخت ها از چهره های زیبا و معطر به چهره های غمگین با بوهای تند و مشمئز کننده تبدیل میشدند.
مرد همچنان به راه خود ادامه میداد هرچه جلوتر میرفت لکه های خون را میدید که بعد از رد شدن از کنار آن ها محو میشدند و همچنین بطری های آب را میدید که از درختان وارونه آویز شده بودند و هرچه از آن ها آب به روز زمین و گیاهان خشکیده میریخت نه زمین سیر میشد و نه آب تمام میشد و نه گیاهان سبز میشدند.
مرد کاملا ترسیده بود تصمیم گرفت از همان راهی که آمده بود برگردد ، وقتی به عقب نگاه کرد متوجه شد در اعماق جنگل گم شده است و هیچ راهی به غیر از راه جلو پیش رو ندارد انگار تمام درختان دست به دست هم داده بودند و او را به یک جهت هدایت میکردند
مرد با ناراحتی به آسمان که تکه هایی از آن لا به لای درختان پیدا بود نگاه کرد و متوجه شد چیزی به غروب آفتاب نمانده است و چون بسیار خسته بود تصمیم گرفت همانجا استراحت کند اما فکر تنهایی همسرش در منزل اصلا اجازه استراحت به وی نمیداد.
مرد احساس کرد صداهایی شبیه به خنده های قهقه وار از میان درختان به گوشش میرسد. حس کرد که چند نفر غیر از خودش در این جنگل حضور دارند. از جا برخاست و به دنبال صداها روانه شد هرچه به صدا نزدیک تر میشد صداها جای خود را تغییر میدادند کم کم همان صداهای خنده به جیغهای گوش خراشی تبدیل شد.او همینطور که به دنبال صدا در حرکت بود میتوانست صدای سم اسبی را از میان صداهای دیگر تشخیص دهد وقتی به سمت صدای پای اسب رفت دید که یک کالسکه در حال حرکت است ، کالسکه هیچ سواری نداشت و فقط اسبی پرانرژی و قبراق آن رامیکشید در حالی که از بدن اسب در آن جنگل سرد بخار بلند میشد. مرد با دیدن چنین منظره ای با خنده رو کرد به اسب و گفت:{ نکنه تو مصداق همان اسب بخار هستی…؟} مرد سوار کالسکه شد و اقدام به راندن آن نمود ولی متوجه شد که اسب به دستوراتش عمل نمیکند اسب به یک مسیر دلخواه و معین حرکت میکرد. بعد از چند دقیقه حرکت از دور نوری را دید که کورسو میزد و با نزدیک تر شدن متوجه شد که نور از چراغ آویز از شیروانی یک کلبه متساطع میشود که اسب نیز به سمت همان کلبه در حرکت بود مرد به بالا نگاه کرد دید که پرنده ای شبیه به کلاغ بالای سر کالسکه در حال پرواز است ، اسب ایستاد و مرد پیاده شد و نزدیک کلبه رفت به چراغ نفتی که از شیروانی کلبه آویزان بود رسید و متوجه شد که چراغ با نور اندک خود حشرات ریز را دور خود جمع کرده است حشرات طوری دور چراغ می چرخیدند که معلوم نبود راه خود را گم کرده اند یا انگار سالهاست که از هم دور بوده اند و این چراغ یک ضیافت را فراهم ساخته بود تا آنها دور هم جمع شوند و با هم شادی کنند.
مرد به سمت در کلبه آمد و چند ضربه به در کوبید و داد زد: {کسی اینجا زندگی نمیکنه..؟} هیچ جوابی نیامد ، مرد از پنجره ای که سمت چپ کلبه وجود داشت به داخل نگاه کرد شومینه ای روشن را در داخل دید و سایه ای آنطرفتر نشسته بود .
دوباره پرسید :{کی اینجا زندگی میکنه ؟} یک صدای نازک و پیر گفت:{ بیا داخل پسرم…} مرد کمی جاخورده بود به سمت درب ورودی رفت که ناگهان در خودش باز شد و طوری جلوه ساخت که اگر زبان داشت با زیباترین کلمات به او خوشامدگویی میکرد مرد داخل کلبه وارد شد داخل کلبه با رنگهای سبز ، قرمز ، نارنجی و آبی فیروزه ای به طرز ماهرانه ای مزین شده بود. در آن کلبه هرچیز در جای خودش قرار داشت. یک پیرزن جلوی شومینه ای روی یک صندلی راحتی در حالی که بافتنی میبافت در حال استراحت بود که رو کرد به مرد و گفت : خیلی خوش اومدی پسرم مرد به چهره پیرزن خیره شد و متوجه شد که پیرزن چشم ندارد پیرزن بی مقدمه به مرد گفت : {من مادرزادی نابیناهستم در کودکی برایم سخت بود اما حال دیگه عادت کردم} مرد پرسید: {اینجا تنها زندگی میکنی ؟} پیرزن با لبخندی پاسخ داد : {یک پیرزن زمانی تنهاست که احساس تنهایی کند} مرد از لکه های خون ، پرنده عجیب و بطری های آب که در جاده دیده بود و فکرش را مشغول کرده بود از پیرزن پرسید ، پیرزن با جدیت گفت :{ من از پرنده ای که دیده ای اطلاعی ندارم اما در یک جنگل امکان داره هرچیزی ببینی اما سعی کن که با دقت ببینی} مرد مفهوم حرف پیرزن را نفهمید شاید هنوز خیلی زود بود معنای این جمله پیرزن را بفهمد.
او از وقتی که وارد کلبه آن پیرزن شده بود به یاد همسرش بود که در خانه منتظرش هست ، رو به پیرزن کرد و گفت:{ همسرم در خانه منتظرم هست و تنهاست ، باید هرچه زودتر به خانه برگردم.}
مرد هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که پیرزن به او گفت : {پسرم…اگه خواستی راحت تر به منزلت برگردی راهی رو که اومدی برگرد اما به اطرافت هیچ توجهی نکن.}
مرد با اینکه کلی سوال دیگر در ذهنش بود ناگذیر از خانه خارج شد و در را بست ، ناگاه متوجه شد که از پیرزن خدا حافظی نکرده است.درب را باز کرد تا از پیرزن خداحافظی کند که متوجه شد او سکوت اختیار کرده.”
مرد با کمی مکث به پلیسها گفت: “پیرزن بجای بهتری سفر کرده بود.”
مرد اندوهناک و پر از تشویش در را بست ، نظرش به سمت آسمان جلب شد همان پرنده با چشمان بی روح و ظاهری به هم ریخته روی شاخه ای از یک درخت خشک و تنومند نشسته بود و به مرد نگاه میکرد. مرد متوجه شد که این پرنده دائما او را میپاید .
خلاصه … مرد راه برگشت را پیش گرفت ، سرش پایین بود ولی صدای پرواز را بالای سر خود میشنید.”


بخش سوم

💠 آنسوی دیوار 💠
شخصی پیر درون منطقه ای نامشخص و تاریک نمایان است او به خودش گرسنگی میدهد تا به دشمنی نامعلوم پیروزشود. پیر میگوید آنقدر به شما گرسنگی میدهم تا از بین بروید.

مرد همینطور سرش پائین بود وبجای اینکه به پلیسها نگاه کند به زمین وموزایکهای نامنظم چیده شده روی آن نگاه میکرد.
اوهمچنان به داستانش ادامه میداد ، پلیسها هم مبهوت همینطورکه به حرفهای مرد گوش میدادند با تعجب بهم نگاه میکردند ، چون تا به حال هیچ چیزی در مورد آن پیرزن و آن کلبه و جنازه ای داخل همین جنگل ندیده و نشنیده بودند. بیرون پاسگاه پلیس رگبار شروع به بارش کرده بود و صدای اثابت گلوله های آن بر روی شیروانی پاسگاه آرامش محدودی را بهم میزد…..و مرد به داستانش ادامه میداد.
روی زمین مورچه ای کوچک از لابه لای موزایک ها حرکت میکرد و سعی داشت راه خود را پیدا کند ولی معلوم بود که گم شده است.


بخش چهارم

💠 آنسوی دیوار 💠
در منطقه ای خف و نا مشخص که پر است از نورهای مختلف و متعاقبا سایه های مختلف و درهم پیچیده کودکی عریان نمایان است که در فضایی که نه زمین در ان مشخص است و نه اسمان به صورت معلق در هوا راه میرود . اصلا معلوم نیست که پاهای برهنه کودک با چه جسمی برخورد میکند که صدایی شبیه به تیک تاک ساعت به وجود آورده.

خورشیدآسمان را روشن کرده بود، مرد احساس کرد که به جاده اصلی برگشته ، به اطرافش نگاه کرد ومطمئن شد به جایی رسیده است که جنازه آنجا بود ، اما هیچ خبری از آن جنازه نبود . مرد شروع به دویدن به سمت منزل خود نمود تاهمسرش را از نگرانی نجات دهد.طوری میدوید که راه طولانی را تقریبا 15دقیقه زودتر پیمود تا به منزل برسد .خانه آنها در انتهای جاده جنب یک پاسگاه پلیس قرار داشت ، مردنفس زنان به منزل رسید ، در راباز کرد و وارد خانه شد ، سفره نهار با غذاهای رنگین و خوشبو بر روی میز پهن بود….میگویم بو چون از پشت پنجره فقط بویش را میتوانستم استشمام کنم.
مرد همسرش را صدا زد ….همسرش از آشپزخانه با یک ظرف سالاد در دستانش بیرون آمد و با لحنی ملایم به او سلام کرد.
اوزنی بود با چهره گشاده و باز ، ابروها و موهای مشکی و بلند ، چشمان آبی و پوست لطیف و سفید که آنروز لباسی قرمز با گلهای سفید و دامن چیندار بلند پوشیده بود.مرد با حالتی مظطرب جواب سلام او راداد و از او به خاطرتاخیرش عذر خواهی کرد. همسرش باتعجب وخنده ای دلنشین آب سردی روی آتش اظطراب مرد ریخت و گفت: {تازگی ها که هم زودتر میای خونه و بعدش هم از من بخاطر تاخیرعذرخواهی میکنی…..به جای این مسخره بازیها بیا ظرف سالاد رو ازم بگیر که دستم خسته شد.} مرد به ساعت دیواری نگاه کرد ، متوجه شد که 15 دقیقه زودتر به خانه رسیده است. او در فکر فرورفت اما خیالش راحت شده بود . آنها با هم شروع به نهارخوردن نمودند.
بعداز صرف نهار مرد به پاسگاه پلیس رفت که در آنجا دو نفر پلیس پیر در حال شطرنج بازی کردن بودند ، او گزارش مرگ پیر زن در کلبه واقع در جنگل را به آنها داد وبلافاصله یکی از پلیسها به دنبال مرد روانه شد . آنها تا نزدیک غروب کل جنگل را گشتند اما راهی که به کلبه پیر زن میرسید را پیدا نکردند.
صبح روز بعد ….
با پیشنهاد خانم تصمیم گرفتند آنروز را ،میهمانی به منزل یکی از بهترین دوستهای خانم به نام (کیت) که از زمان مجردی باهم دوست بودندبروند…
کیت تقریبا 7 سال بود که ازدواج کرده بود و حاصل این ازدواج دو دختر کوچک به نامهای ( استفانی) و (اشلی) بود و شوهرش (مارک)نام داشت. مرد وهمسرش برای رفتن به خانه آنها سوار یک کالسکه شدند، زن آدرس را به کالسکه چی گفت و آنها را به شهر و جلوی درب خانه کیت رساند. خانه کیت در یک خیابان باکلاس قراراشت که انسانهای نیمه مدرن درآنجا زندگی میکردند. زمین سنگفرش شده خیابان و خانه های مکعبی شکل با آجرهای قرمز رنگ بارزترین مشخصه محل زندگیشان بود.
آنها از کالسکه پیاده شدند ، مردجلو رفت تا زنگ خانه شان رابزند که صدای گریه دخترکی را شنید که از بیرون خانه بگوش میرسید و در پس آن صدای پدر بلند بود که به همسرش میگفت : {مقصر تویی که بچه هایمان برای من ارزش قائل نیستند.} مرد سرش را برگراند ، چهره مضطرب همسرش را دید و آنسوی خیابان همان کلاغ عجیب که روی درختی نشسته بود باچشمهای گرد و سرد و مرده اش به آنها نگاه میکرد. مرد با دیدن پرنده به یاد همان روز افتاد و عصبانی شد و مثل دیوانه ها دندانهایش را به هم میفشردو به سمت پرنده حمله ور شد. پرنده پرواز کرد و اوج گرفت و همچنان به مرد نگاه میکرد ، مرد به سمت درب خانه به پیش همسرش بازگشت.
همسرش گفت:{ معلوم هست تو چت شده…؟}
مرد جوابی نداد و یا اصلا جوابی به ذهنش نمیرسید که بگوید ، احساس میکرد که تمام آن ماجرا در روزی که جنازه را در جنگل دیده بود توهمی بیش نبوده و حتی جرات نمیکرد تعریف کند. زن زنگ در خانه را زد و صدای کیت روشنید که گفت:{ اومدم…..چند لحظه صبر کن اومدم. چند ثانیه بعد در باز شد کیت از لای در بیرون را نگاه کرد. با اینکه انتظار مهمان نداشت اما از دیدن دوست قدیمیش خیلی خوشحال شد و آنها را به داخل خانه دعوت کرد.
آنها به داخل رفتند و در بسته شد.
از پشت پنجره داخل خانه شان بسیار گرم مینمود. یکی از دخترها داشت حق حق میکرد و خواهر بزرگترش که چشمانی معصوم ، صورتی زیبا و موهای لخت خرمایی رنگ داشت اشک های او را با نوازشهایش پاک میکرد. کیت درحالیکه ازمهمان هایشان پذیرایی میکرد با صدای بلند گفت : {اشلی ….. گریه بسه…مگه نمیبینی خاله اومده خونمون…..؟}
چند ساعت بعد صدای خدا حافظی از بیرون خانه شان به گوش رسیده شد ، مرد و همسرش از خانه آنها بیرون آمدند وکیت ومارک نیز تا دم درب خانه آنها رو بدرقه کردند. کیت درحالیکه از آندو خداحافظی میکرد ازشان خواست تا بازهم به پیششان بیایند…سپس مارک داخل رفت و چند ثانیه بعد هم کیت داخل رفت و در را بست. همچنان کلاغی نظاره گرشان بود.”


بخش پنجم

💠 آنسوی دیوار 💠
درون اتاقی تاریک در منطقه ای نامشخص….گوشه ای پر از غذا های خوش آب و رنگ است و در گوشه ای دیگر از اتاق شخصی پیر با صدای خسته میگوید: “آنقدر به شما گرسنگی میدهم تا از بین بروید…” از لباس آن شخص پیر صدایی در جواب شنیده میشود که با خنده میگوید: “ما بیشتر از تو تحمل گرسنگی داریم … پس تو زودتر از ما غذا میخوری …..ها ….ها….هاااا………”
—-
مرد با دستان دستبند زده از پشت روی صندلی نشسته بود و سه پلیس متعجب در اطرافش.
” مرتیکه دیوونه …. مارو مسخره خودت کردی؟ یالا بگو چه غلطی کردی که همچین ظاهری رو واسه خودت درست کردی…”
اینها گفته های پلیسی بود که یقه های مرد را چسبیده بود. مرد خیلی خونسرد با حالت حق به جانب نشسته بود ، طوری انگار تمام حرکات پلیسها را میتوانست پیش بینی کند ، رو کرد به پلیسها و گفت: “من یک زن رو کشتم ….. یک زن بسیار بسیار زیبا روکشتم….!”
مایکل دیگر تاقتش تمام شده بود ….گفت :” الان جنازه کدوم گوریه؟؟”
مردجواب داد :” ساختمان بغلی توی اتاق خواب…”
مایکل به تد و جفری گفت :”شما مواظب باشین ، من میرم ببینم راس میگه” و از پاسگاه خارج شد. به سمت درب ساختمان رفت در باز بود غباری خفغان آور کل فضای آن خانه را پر کرده بود ، مایکل نفسش داشت بند میامد.. اسلحه اش را ازغلاف بیرون آورد و مسلح کرد، سپس همینطور که اطراف را برسی میکرد به سمت اتاق خواب که درب آن باز بود رفت ….
زنی با چهره باز ، ابرو و موهای بلند مشکی و جسم پاره پاره و خون آلود نقش بر زمین بود. مایکل از شدت ترس چشمانش گشاد شده بود و رنگش پرید با سرعت به پاسگاه برگشت و درب را باز کرد وفریاد زد :”کثافت راست میگه…” و مشت محکمی به صورت قاتل کوبید.
به پیشنهاد تد قرار شد که مایکل مواظب محل قتل باشد و جفری مواظب قاتل درپاسگاه بماند و خود تد نیز برای ارسال گزارش با تلگراف به شهر خودش را برساند.
مردرا داخل بازداشتگاه که با میله های فولادی محفوظ بود انداختند و هر یک به ماموریت های خود عمل نمودند. مرد قاتل از پشت میله ها به پلیسهای پریشان نگاه میکرد …چیزی از شب نگذشته بود که جفری صندلی خود را آورد و جلوی میله ها ، دقیقا روبروی قاتل زمین گذاشت و روی آن نشست. و با کنجکاوی شروع به مطرح کردن سوالاتی در مورد قتل نمود و مرد قاتل شروع به ادامه داستان نمود……


بخش ششم

💠 آنسوی دیوار 💠
در فضایی غریب و نا محسوس کودکی در حال راه رفتن بسمت یک ویرانه است ، یک ویرانه تاریک و ترسناک که هرچه به آن نزدیکتر میشود ترسناکتر به نظر میرسد. و از دیوار های ویرانه جانورانی کوچک و براق بالا و پایین میروند.
—-
“زن و شوهرش به خانه شان برگشتند.نزدیک به یک هفته از آن روزمیگذشت . مرد مثل همیشه صبح ها از خانه خارج میشد و بعد از ظهر از محل کار به خانه بر میگشت و زندگی یکنواختی را سپری مینمودند ، زن از این وضع خسته شده بود و به پیشنهاد وی تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. زن و شوهرش فردای آن روز نزدیک ظهر به یک مرتع سرسبز که یک آبگیر در حاشیه آن وجودداشت رفتند.
آبگیر پر بود از انواع پرندگان و آبزیان مختلف ، آندو در مرتفعترین جای مرتع ، به روی یک تپه زیراندازی پهن کردند و همانجا شروع به استراحت نمودند. دقایقی طول نکشید که مرد دراز کشید و در حالیکه به آسمان مینگریست ابرهای تکه تکه را میدید که با شکلهای مختلف از جنوب به سمت شمال در حرکت بودند. او همینطور نگاه میکرد که چشمانش خسته شد و آنهارا بست و به یک خواب عمیق فرو رفت با این وجود که همسرش هنوزبیدار بود و داشت نهار آماده میکرد.
{ مدتی نگذشت که من احساس کردم که تو داری صدام میزنی ، از جابلند شدم وبه اطرافم نگاه کردم ، دیدم آسمان را ابری عظیم فرا گرفته و باد تمام درختان را به قصد از جا کندن و نابود کردنشان تکان میدهد. من احساس سرما میکردم و دورو برم تو رونمیدیدم. صدای مهیبی از سمت آبگیر به گوش میرسید ، به سمت آبگیر دویدم که دیدم درونش گردابی بوجود آمده و تمام ماهی ها و پرندگان را به داخل خود میکشد و نابود میکند. من صدای تو رومیشنیدم که از من کمک میخواستی. که یکدفعه تو رو دیدم که از دور به سمت من میدویدی، لباس یکپارچه سفیدت دامن خونینی را از دور هویدا ساخته بود. تو به من رسیدی و من در آغوش گرفتمت ولی هنوز داشتی منو صدا میزدی و ازم کمک میخواستی………که من ناگهان از خواب پریدم و دیدم همینطور که ناهار آماده میکنی داری صدام میزنی….}
اینها گفته هایی بود که مرد در خواب دیده بود و از آنها به عنوان کابوسی تلخ یاد میکرد که در هنگام ناهار خوردن برای همسرش تعریف میکرد و زن حالت مضطربی پیداکرده بود.
کم کم خورشید داشت غروب میکرد و پرندگان یکی پس از دیگری شروع به پرواز و ترک آن منطقه می نمودند و اندک اندک کل آن مرتع از صدای پرندگان خالی شد ، اما…به روی یک درخت خشکیده همان کلاغ عجیب نشسته بود و با چشمان سرد و بیروح خود به آندو نگاه میکرد……مرد یک تفنگ (شاتگان) همیشه برای شکار با خود به پیکنیک میبرد در همین حال پرنده بیچاره را مسئول تمام گرفتاری های خود میدانست ، مرد تفنگ را برداشت طوری که پرنده متوجه نشود ، طوری وانمود میکرد که انگار پرنده را نمیبیند ، از جایش برخاست و شروع کرد به سوت زدن و به اطراف نگاه کردن. او همینطور که سوت میزد و به اطراف نگاه میکرد نزدیکتر میشد و یکدفعه پرنده را نشانه رفت. پرنده تمام حرکات مرد را میتوانست پیش بینی کند و اصلا از او نمیترسید….و مرد شلیک کرد. آنقدر فاصله نزدیک بود که تمام ساچمه های تفنگ به پرنده اثابت کرد و درون جسمش فرو رفت اما کلاغ بیچاره تکانی نخورد و شروع به پرواز کرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ، مرد شاتگان را مسلح کرد و دوباره شلیک کرد ، کلاغ همینطور بالای سر مرد به حالت گردشی پرواز میکرد وبا قار قار های خود سعی داشت چیزی را به مرد بفهماند ، اما با یک شلیک دیگر از جلوی چشمان مرد دور شد.
مرد چشمانش گرد شده بود و از عرق تمام سر و بدنش خیس شده بود، این اتفاق را هیچ کسی حتی خودش هم نمیتوانست باور کند.کلاغ فنا ناپذیر بود….
مرد پیش همسرش آمد و به او گفت : {عزیزم ….بریم خونه؟} زن نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود .مرد کنار او نشست و به صورتش نگاه کرد.زن با چشمان پر از اشک روبه شوهرش کرد و گفت : {تو دیوونه شدی…. !!}
مرد با ناراحتی همسرش رادر آغوش گرفت و همینطور که او را نوازش میکرد شروع کرد به صحبت. او داستان آنروز داخل آن جاده مخفی و تمام اتفاق هایی که برایش رخ داده بود را از سیر تا پیاز ماجرا برای همسرش تعریف میکرد و زن با چشمانی متعجب و بدبین به مرد خیره نگاه میکرد و هرز گاهی پلک میزد. آنها با حالت زار از جا برخاستند و تمام وسایل و زیرانداز خود را جمع کردند و به سمت منزل روانه شدند….
چند روز بعد..
زن احساس کرد حال خوبی ندارد . یک مطب پزشک داخل شهر بود که وقتی شوهرش از سر کار به خانه برگشت با هم به آنجا رفتند. دکتر یک زن میانسالی بود که چهره چروکیده و ذجر کشیده ای داشت و موهای جوگندمی اش را از پشت بسته بود که بعد از معاینه زن گفت که بد بودن حالش بخاطر استرس و فشار روحیست و در حالی که به مرد نگاه میکرد گفت : {باید منتظر یه بچه باشین}و دوباره رو کرد به زن وگفت: {وتوهم باید خیلی بیشتر از قبل مواظب خودت باشی…}

زن و شوهرش خوشهال شده بودند به طوریکه در پوست خود نمی گنجیدند. آنها از پزشک خداحافظی کردند و به سمت منزل روانه شدند.”


بخش هفتم

💠 آنسوی دیوار 💠
از سوی یک ویرانه ناله هایی که از گلویی خسته برخواسته میشود وبه گوش میرسد، در یکی از اتاق های تاریک همان ویرانه شخصی پیرکه چاق به نظر میرسد یک لباس زرشکی رنگ براق و لزج به تن دارد که کل بدن او را پوشانده است ، آن شخص روی زمین افتاده است. با ناله هایی زیر لب میگوید: “چرا کسی به نجات من نمیاد ..؟ مگه من چه کناهی مرتکب شدم….؟”
—-
مرد قاتل همچنان داشت داستان را برای جفری که با حالتی منگ حرفها را باگوشهایش میخورد تعریف میکرد و بیرون پاسگاه همچنان رگبار در حال بارش بود و طوفان شدیدی هم در حال وزیدن بود. سرمای جنگل بیشتر شده بود و مردبه جفری گفت: “من هم سردمه هم تشنمه. دهنم خشک شد از بس حرف زدم”
جفری از صندلی برخاست و یک پتو که روی تخت بود بود برداشت و به سمت مردقاتل پرتاب کرد. مرد پتو را از پشت میله ها برداشت و به دور خود پیچاند. جفری سراغ میز رفت و از فلاسکی که روی میز بود در فنجان کثیف و نشُسته ای تا نصف چای ریخت و به سمت بازداشتگاه برد و به مرد قاتل داد. جفری دوباره به صندلی نشست و منتظر شد تا ادامه داستان را بشنود. داستانی که قبل از شروعش معلوم بود پایان مطلوبی ندارد. مرد همچنان داشت به داستانش ادامه میداد که متوجه شد پلیس نگهبان خوابش برده و به حرفهای وی گوش نمیدهد. او به ساعتی که روی میز بود دقت کرد ، ساعت 4:30 صبح بودو چیزی از انتقالش از پاسگاه به جای بدتری نمانده بود. اوهنوز انرژی زیادی داشت تا ادامه ماجرا را بازگوکند ولی چون هیچ شنونده ای نداشت تصمیم گرفت استراحت کند ، همانجاکه نشسته بود دراز کشید و خوابش برد که ناگهان با صدای نخراشیده یک پلیس قوی هیکل که گفت: “پاشو آشغال زیادی بهت خوش گذشته” از خواب پرید ، پلیس جدید طوری با او رفتارمیکرد که انگار ارث پدرش را از اومیخواهد ، مرد را ازموهایش گرفت و بطور وحشیانه ای بیرون کشید و از پاسگاه بیرون برد.
خورشید طلوع کرده بودکه قاتل را سوار کالسکه ای کردند و بسمت شهر حرکت نمودند.


بخش هشتم

💠 آنسوی دیوار 💠
در جایی تاریک و نا معلوم شخص پیری دراز کشیده است و در حالیکه با صدای خشک و خسته مینالد پنجه به لباس خود می اندازد و یک تکه از آن لباس را به سختی از جا میکند و به سمتی پرتاب میکند ، تن لخت و کبود او از آن قسمت پیدا میشود . بلا فاصله همان تکه از لباس با سرعت به سمت پیر مرد میجنبد و به جای قبلی میچسبد و شخص پیر به ناله های خود ادامه میدهد.

قرارشد مرد قاتل را داخل یک اتاق کثیف نمور در زیر زمین یکی از اداره های بزرگ پلیس که در شهر واقع بود به مدت 4 شبانه روز برای تکمیل مدارک و گزارشهای کاراگاهان نگه دارند.
روزآخر یکی از نگهبانان که برایش غذا می آورد و او را توالت میبرد گفت: “فردا میفرستنت دادگاه، زود بخواب که صبح آماده باشی”
مرد درازکشید و سعی کرد بخوابد که چشمش به سقف افتاد ، در گوشه سقف کلی تارعنکبوت بهم تنیده شده بود و یک عنکبوت کوچک هراسان از اینطرف به آنطرف میرفت و دور خود میچرخید ، انگار نمیدانست چکار کند. گوشه همان تار یک سوسک بزرگ گیر کرده بود و هیچ تکانی نمیخورد و هیچ تلاشی نمی کرد که خود را آزاد سازد ، عنکبوت کوچک به سمت سوسک رفت و در حالیکه با ترس به سوسک نزدیکتر میشد و چون به چشم شکار به سوسک نگاه نمیکرد ، شروع به بازکردن تارهای چسبیده به سوسک نمود ، سوسک بزرگ شروع به دست و پا زدن نمود و با تکان هایی که به خود میداد هم خودش را بیشتر درگیر میکرد و هم کار عنکبوت را دشوارتر میساخت ، مرد قاتل همینطور که نگاه میکرد پلک هایش سنگین شد وچشمانش را بست و خوابش برد.
صبح روز پنجم…
مرد خوابیده بود که نگهبان صدا زد : “پاشو دیگه وقتشه که از اینجا بری. ”
مرد از خواب پرید و از جا برخواست و خود را برای رفتن آماده کرد. او را از داخل اداره پلیس بیرون آوردند …. نور خورشید به قصد کور کردن به چشمانش اثابت میکرد، مرد را با لباسهای آغشته به خون خشک شده ای که از قرمز به قهوه ای سوخته تغیر رنگ داده بود و به تن داشت به دادگاه منتقل کردند ….


بخش نهم

💠 آنسوی دیوار 💠
در منطقه ای نامشخص و نامحسوس کودکی به خانه ای مخروبه میرسد و پشت درب آن می ایستد ، از داخل ویرانه صدای ناله ای شنیده میشود ، کودک شروع به کوبیدن درب آن خانه می کند . کوبیدن درب هم مثل راه رفتن او ریتمی شمرده و منظم دارد(جانوران زرشکی رنگ کوچکی در دیوار آن مخروبه در حرکت هستند)
—-
داخل دادگاه …پر از گردو غبار بود. روی یکی از صندلی های ردیف جلو پسری جوان با هیکلی ورزیده و موهای کوتاه بور نشسته بود که در حال گریه کردن بود ، 4 نفر پیرزن و 3 نفر پیرمرد که هیچ نسبتی نه با قاتل و نه با مقتول داشتند نیز صندلیهای عقب را پر کرده بودند که هر چند دقیقه یکبار یکی ازآنها بطوری که انگار به نوبت تعین شده بود بلند میشد و می ایستاد و میگفت: “این مرد باید هر چه سریعتر اعدام شود” و سپس مینشست.
شخص قاضی مردی تقریبا 50 ساله با صورت تپل و چروکیده بود که بعدازوارد شدن به محضر و رسمی اعلام کردن دادگاه به مدارک نگاهی انداخت و به قاتل گفت :” خودت رو معرفی کن.”
مرد خودش را کامل معرفی کرد بدون اینکه قاضی سوال کند نام پدرو مادر و محل تولدش و اینکه چکاره بوده و چکار کرده است را برای قاضی گفت. وی ادامه داد: “من هم یک انسان معمولی بودم مثل همه انسانها و در یک محیط غیر معمولی بودم بازهم مثل همه انسانها و هرچه از سنم میگذشت به جایی که درونش وجود داشتم علاقه مند تر میشدم… البته شاید بعضی مواقع که ناراحت بودم ابراز نارضایتی میکردم اما در عمل عکس این قضیه بود. من تمام عمرم و فرصتهایم را صرف جمع کردن ثروت میکردم . آنقدر به این کارادامه میدادم که به این خصلت مشهور شده بودم. هر شخص نیازمند پیش من می آمد ، انگار که مردم فقیر با دماغ هاشون بوی پول را از خانه من حس میکردند واز من درخواست قرض میکردند ، و من هم به آنها پول قرض میدادم و به ازای این معامله ازآنها پول بیشتری اخذ میکردم ، همینطور زندگی من روز به روز راحتتر میشد . همیشه لباس های زیبا و شیک میپوشیدم و هرگاه از کنار انسانها رد میشدم دیگر حتی به آنها نگاه نمیکردم و اگر هم دیگران را نگاه میکردم این نگاه از روی بدبینی بود. تا اینکه بعد از گذشت چندین سال بطور چشمگیری از سرمایه داران بزرگ منطقه تبدیل شدم .من از تمام انسانهایی دور شده بودم که برای یکدیگر ارزش قائل میشدند و از کنار هم بی اهمیت رد نمیشدند و با هم دوست بودند ولی من با هیچ کدامشان دوست نبودم… که یکروز…یک روزخیلی زیبا و معمولی وقتی خواب بودم صدایی زیبا در گوشم تنین انداز شد که هنوز در گوشم وجودش را احساس میکنم که گفت: {تو دنیا رو دوستداری …ما تو را به آرزویت میرسانیم تا همیشه در آن زنده باشی و فرصت بیشتری برای جمع کردن طلا و ثروت داشته باشی…} و من طلسم شدم… نام این طلسم را نمیدانستم چه بگذارم ، طلسمی که حس میکردم از کائنات فقط برای من یکنفر فرستاده شده بود…طلسمی که کاری با من کرده بود که خودم از چهره خودم وحشت میکردم . چه برسد به دیگران.”
مرد قاتل تمام ماجراهایی را که برای پلیس ها تعریف کرده بود مو به مو حتی با وضوح و جزئیات بیشتری برای قاضی تعریف کرد و ناظران بعد از هر چند دقیقه با صدای بلند میگفتند : “این شخص باید هرچه سریعتراعدام شود…”


بخش دهم

💠 آنسوی دیوار 💠
در اتاقی تاریک ونامعلوم پیری از جا برمیخیزد و در حالیکه صدای کوبیدن درب به گوش میرسد، میگوید: “بلاخره اومد …باید هرچه سریعتر بروم و در را باز کنم ” ، شخص پیر یک تکان محکم به خودش میدهد و کل لباس یکتکه او مانند ژله ای روی زمین میریزد….بدن لخت و نحیف او نمایان میشود، آنشخص بسیار لاغرتر از آن است که به نظر میرسید ، شخص پیر تا قدم اول را به سمت درب بر میدارد یکباره کل لباس به تن او میچسبد و شکل میگیرد.

“مرد و همسرش چند ما ه بعد بچه دار شدند . یک نوزاد دختر که خیلی زیبا بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت ، بعدازآن هر روز در خانه شان جشن بود ولی نوزاد با گریه های خود میخواست به پدر و مادر خود نارضایتی از وجودش در این دنیا را بفهماند ولی آنها معنای این گریه ها را چیز دیگری میپنداشتند. مرد حالا دیگر یک دلبستگی شدیدی به دنیا پیدا کرده بود و هرروز با بزرگتر شدن فرزندش این دلبستگی بیشتر میشد. او صبح هنگام با خوشحالی به سرکار میرفت و در محل کارش بی قراری میکرد تا زودتر به خانه برگردد.
چندین سال به همین منوال سپری شد و دختر آنها 7 ساله شده بود. دخترک از لحاظ ظاهری نمونه ای شبیه سازی شده از مادرش بود ، پوست سفید و لطیف ، چشمان آبی ، موها و ابروهای مشکی رنگ داشت ولی از لحاظ روحی و باطنی انگارتمام اخلاق پدر درونش منتقل شده بود به همین خاطر پدرش را خیلی بیشتراز مادرش دوست میداشت.
زن وقتی میدید که دخترک رفتار پدر را که ازنظر خودش کارهای دیوانه وار و احمقانه بود تکرار و تقلید میکند، دختر را تنبیه میکرد و از مردو کارهایش متنفر تر میشد. دخترک هرچه بزرگتر میشد ظاهرا به مادر و باطنا به پدرش شبیه تر میشد ، فصل ها یکی پس ازدیگری میگذشتند و مرد در تمام اینمدت خودش او را به مدرسه میبرد وراه برگشت رانیز تا خانه اسکورتش میکرد . تا اینکه فصل زمستان رسید.
عصر یکی ازروزهای سرد زمستان دخترک با لباس پشمی و دستکشهای بافتنی که مادرش آنها را بافته بود ، منتظر پدر بود تا با هم به خانه برگردند ، همینطور که ایستاده بود متوجه خنده همکلاسی هایش شد . تمام شاگردان به پسر بچه ای می خندیدند که درهمان مدرسه برای تحصیل فرستاده شده بود وجان معلم هارابه لبشان رسانده بود.
همان پسربچه درحیاط مدرسه یک مداد را میان لبانش میگذاشت و مانند سیگار به آن پک میزد و با دو انگشتش مداد را بر میداشت و از دهانش بخار بیرون میداد ، همه بچه های دیگرمی خندیدند درحالی که اطراف آنها پر از برف سفید بود… ولی دخترک اندوهی داشت که باعث میشد هیچ موضوعی به نظرش خنده آور نیاید.
در همین روزها بود که مردمریضی سختی گرفت و دیگر نمی توانست به سرکار برود ، دوهفته گذشت ولی حال اوبهبود که نیافت هیچ وخیم ترنیز شد. تمام پس انداز هاو آذوقه های آنها در مدت این دو هفته تمام شد . دخترک مثل فرشته ای که از آسمانها به زمین آمده بود از پدر بیمارش طوری پرستاری میکرد که انگار او را میستاید. رفته رفته بیماری مرد داشت به همسرش منتقل میشد. وضع مالی آنها روز به روز در حال بدتر شدن بود. گاهی اوقات دخترک به پاسگاه پلیس که مدتی بود 3 پلیس جوان به جای 2 پلیس پیر آمده بودند میرفت تا مقداری خوراکی از پلیسها درخواست کند و هر بارکه ازآنها چیزی میگرفت تشکرمیکرد و میگفت: {من از شما قرض گرفتم و بعدا به شما برمیگردونم} پلیسها با شکمی سیروچشمانی گرسنه مقداری خوراکی به اومیدادند تا روزهای بعد بتوانند چیز بهتری را ازاو مطالبه کنند.
روزها دیگر برای مرد بوی ننگ میداد . مردتصمیم گرفت بیشتراز این شرمنده فرزند و همسر گرسنه اش نشود .
تا اینکه صبح یکروز سرد او به سختی از بستر بیماری برخاست ، زمانیکه خانواده اش خواب بودند تمام لباسهای گرمش را پوشید ، آنقدر لاغر و نحیف شده بود که در لباسهایش گم شده بود و پوتین های زمختش را پوشید و کلاه پشمی را به سرکشید و از خانه خارج شد. وقتی میخواست از خانه خارج شود شدت کولاک به حدی بود که ازلای در به داخل خانه سعی داشت برود.
مرد بیرون خانه خرامان شروع به حرکت نمود…….”


بخش یازدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
کودکی شمرده شمرده درب خانه ای مخروبه رامیکوبد .از اتاقی تاریک در داخل خانه صدایی شنیده میشود که میگوید: “ولم کنید ، منو بیخیال شید ، بزارید برم دیگه …” شخص پیر داخل خانه با دو دستش لباسش را چنگ می اندازد و تکه تکه میکند و به اطراف پرتاب می کند. تکه های لزج زرشکی رنگ لباس در کوتاهترین زمان ممکن به جای خود بر میگردند و میچسبند.

قاضی به ساعت نگاه کرد.. متوجه شد وقت جلسه دادگاه تمام شده و مرد هنوز داشت به داستان خود ادامه میداد، چکش چوبی اش را بر روی میز کوبید و گفت : “وقت دادگاه تمام میباشد و ادامه پرونده در جلسه بعد صورت میگیرد.”
جلسه بعد پس فردای آنروز بود . قاضی همینطور که صحن دادگاه را ترک مینمود به قاتل نگاه میکرد ، او قاتل را یک دروغگوی بزرگ میپنداشت که با داستان های خود قصد فریب دادگاه را دارد تا خود را تبرئه کند ، جلسه دادگاه بدون هیچ نتیجه ای تمام شده بود.
مرد را دوباره به همان اتاق کثیف ونمور در زیرزمین اداره پلیس برگرداندند ، مرد وقتی وارد اتاق شد روی زمین در کنار دیوار ، عنکبوت کوچک و بیجانی نظرش را جلب کرد. بلا فاصله به سقف نگاه کرد گلوله درشتی که از تار عنکبوت پوشیده شده بود میان تارها از سقف آویزان بود.
دو روز بعد…
دادگاه تشکیل شد اما اینبار هیچ ناظری نیامده بود. قاضی شروع به سوال در مورد قتل نمود . مرد قاتل با عذر خواهی از قاضی یک سوال پرسید و به قاضی گفت: “من خیلی از محضر شما عذر میخوام اما چرا انسانهای پیری که جلسه قبل ناظر بودند حالا در این جلسه حضور ندارند.”
قاضی با کمی تامل جواب داد: “اشخاص پیری که جلسه قبل حضور داشتند از بیمارستانهای مختلف به اینجا فرستاده شده بودند و در آخرین روز عمر خود فقط یک چیز را طلب کرده بودند و خواسته آنها چیزی جز قضاوت نبود و حالا هر 7 نفر مردن.”
قاضی سوال کرد: “خب تو چرا یک نفر رو به قتل رسوندی..؟”
“طلسم من..طلسم طولانی شدن عمرم بود تا مردن و کشته شدن انسانهایی که نه میشناختمشون و نه دلیل مرگشون رو میدونستم ببینم و تحمل کنم. من به موجودی تبدیل شده بودم که فقط میتونستم طلا جمع کنم و ثروت اندوزی کنم و تا ابد زنده بمانم اما ظاهری ترسناک پیدا کرده بودم ، جناب آقای قاضی زمانی که مرگ اطرافیانت رو میبینی و کاری از دستت بر نیاد که براشون انجام بدی آنوقت من رو درک میکنی…من بخاطر دنیا خواهی محکوم بودم به زنده ماندن و برای ابطال طلسم باید اراده میکردم که یک انسان کاملا پاک و بیگناه و معصوم را به فجیعترین طرز ممکن به قتل برسونم و بعد از قتل ، خودم رو تحویل قانون دهم تا مجازات شوم ، آنگاه زمانی کوتاه طلسم موقتا باطل میشد و من مهلت داشتم در مدت زمانی کوتاه طلسم را برای همیشه باطل کنم ، و آن دختر قربانی این خواسته من بود.”
قاضی پرسید : “تو از کجا راه ابطال طلسم رو فهمیدی..؟”
مرد جواب داد : “من خسته شده بودم وبه دنبال از بین بردن آن طلسم بودم …که یکروز ندایی به گوشم رسید و گفت:{ ای مرد تو در طول زندگی گناهانی داشتی ، تو دنیا رو از انسانهای پاک زیادی گرفتی حالا اگر میخواهی به حالت اول برگردی باید موجودی پاک رو به فجیع ترین طرز ممکن از بین ببری …} من میدانستم…این ندا از سوی شیطان بود … اما من به خاطر خواسته ام که فرار از جاودانگی بود پذیرفتم….و بعد بخاطر اینکه دیگر آلوده دنیا نباشم ، خودم رو تحویل قانون دادم تا مجازات شوم.”


بخش دوازدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
صدای کوبیدن درب در منطقه ای نا مشخص به گوش میرسد ، پیری بسمت درب میدود و نفس نفس میزند. عرق از روی پیشانی دم کرده او میلغزد و طوری که انگار راه خودش را میداند به گردن او میرسد و درون لباسی که تا گردن پوشیده شده است فرو رفته و گم میشود. شخص پیر با فریاد میگوید :” صبر کن اومدم..”

“مرد هر طور که ممکن بود از خانه خود خارج شد ، در حالیکه زن و دخترش خواب بودند ، خیلی سخت بدن بیمارش را درلای برف ها میکشید ، درحالیکه کولاک بشدت میبارید . پلیس جوانی از پنجره پاسگاه بیرون را نگاه میکرد وقتی چشمش به مرد افتاد از پاسگاه بیرون آمد و فریاد زد : {هی مرد … تو دیوونه شدی که توی این کولاک زدی بیرون…..؟ زیاد نمیتونی دور شی ….برگرد…..!}
مرد بدون هیچ توجهی به فریادهای پلیس جوان بسختی بمسیرش ادامه میداد ، پلیس خواست که بدنبال او برود تا منصرفش کند امازیاد دور شده بود…..مرد اصلا به نفعش نبود برگردد به همین خاطر رفت و رفت و رفت. زن وقتی فهمید شوهر بیمارش برای تعمین معاش آنها در آن سرما از خانه خارج شده بسیار اندوهگین شد و به انتظار او نشست.
سالها از این موضوع گذشت … زن با دختر نوجوانش تنها زندگی میکردند . دخترش در یک اداره داخل شهر استخدام شده بود و درآمدی مکفی را تامین میکرد. عصر یکروز مادر و دخترش تصمیم گرفتند بروند به خانه کیت که خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودند. فردای آنروز وقتی دختر ازاداره به خانه برگشت باهم به شهر رفتند .
خانه های داخل شهر از قد رشد کرده بودند و شهر شلوغتر از قبل شده بود و همه چیز از قبل مدرنتر شده بود.
آندو خانه کیت را بسختی پیدا کردند . مادر جلو رفت و زنگ خانه آنها را زد، دختری جوان در را باز کرد ، زن طوری که انگار او را میشناخت به او سلام کرد و پرسید: {تو استفانی هستی…مگه نه؟} دختر جوان گفت: {شما استفانی رواز کجا میشناسین…؟ استفانی خواهر بزرگتر منه..}
زن دختر کیت روبغل کرد وگفت: {پس تو اشلی هستی…}
اشلی هنوز دوست قدیمی مادرش را نشناخته بود که صدای کیت را از داخل خانه شنید که با صدای بلند گفت: {عزیزم بیا تو…دلم خیلی واست تنگ شده…} وهمگی داخل رفتند. داخل خانه آنها زیاد تغیر نکرده بود. کیت روی یک ویلچر نشسته بود و کاملا اثرات پیری بر او بروز کرده بود که خبر از سختیهایی میداد که در این مدت متحمل شده بود. زن دخترش را به کیت معرفی کرد. صدای آنها به راحتی از پشت پنجره شنیده میشد. کیت دختر را بوسید و گفت: {تو چقدر شبیه مادرت هستی.} دختر که خودش را بیشتر شبیه به پدرش میدانست با نارضایتی از کیت تشکر کرد. زن از استفانی و مارک پرسید، کیت گفت : {من تقریبا 7 سال میشه که از مارک جدا شدم و استفانی هم پارسال ازدواج کردو از این شهر رفت.} کیت با گفتن نام استفانی بغض کرد و چهره خوشحالش بهم ریخت و گفت : {بعد از ازدواجشون از این شهر به یه شهر دیگه رفتند. چند ماه پیش برام نامه فرستاده بود که از شوهرش ناراضیه و قصدجداشدن از هم رودارن… } کیت از حال شوهر زن پرسید ، چون زن به برگشتن مرد امیدوار بود ، گفت که او به مسافرت رفته و برمیگردد.
خورشید غروب کرده بود و هوا تاریک شده بود ، خلاصه آنشب برای آن دو زن شب بازگو کردن غم و غصه ها بود، کیت اصرار میکرد بیشتر خانه شان بمانند و زمانیکه زن و دخترش داشتند از خانه آنها خارج میشدند با وعده دیدار مجدد از کیت و اشلی خداحافظی کردند و به منزل برگشتند که متوجه شلوغ بودن در جلوی خانه شان شدند.”


بخش سیزدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
در فضایی غریب و نامعلوم شخصی پیر در حال دویدن به سمت درب خانه است ، پاهای تکیده او بهم گیر میکند و به روی زمین پرتاب میشود، بعد از اثابت بدنش با زمین لباس یکتکه او از هم میپاشد و بروی زمین ریخته میشود، یکبار دیگر بدن عریان و لاغر شخص پیر نمایان میشود، ذرات زرشکی رنگ لباس درون حیاط میلغزند و متفرق میشوند ، شخص پیر ازجا برمیخیزد و دوباره شروع به دویدن میکند.
—-
قاضی تا اینجا هیچ اثباتی برای گناهکار شناخته شدن مرد نمیدانست. احساس میکرد مرد قاتل حاشیه میرود ، مرد همچنان به داستانش ادامه میداد که قاضی از او خواست نحوه کشتن آن زن را توضیح دهد. مرد قاتل ازقاضی خواهش کرد که داستانش را به همین نحو ادامه دهد تا موضوعی در اعترافاتش حذف نشود. قاضی موافقت کرد ولی از او خواست تا ماجرا را با سرعت بیشتری در محضر دادگاه بیان کند و مرد شروع به ادامه داستان نمود:
“آن شب مادر و دخترش به خانه برگشتند و چشمشان به چند پلیس و یک پیرمرد جنگلبان افتاد. جلو که رفتند یکی از پلیسها سلام کرد وگفت: {خانم ما جنازه شوهرت رو پیدا کردیم…زن جا خورد و ابروهایش در هم شکست و با چروکی که به پیشانی انداخت پرسید : {کی….؟ کجا…..؟} پلیس جواب داد: {این پیر مردجنگلبان میان انبوه بوته ها اسکلت یک مرد رو درحالیکه چند پرکلاغ تو دستاش بود پیدا کرده و موضوع رو به ما اطلاع داد ، ما هم از روی لباس ومدارکش فهمیدیم که اسکلت متعلق به شو هر شماست.}
زن شروع به شیون نمود و دخترش هم با اینکه خودش هم اشک میریخت سعی داشت به مادرش تسلا و دلداری دهد. پیر مرد جنگلبان بعد از اینکه زن کمی از شدت هیجان و گریه اش کاسته شد با صدای خشک و نخراشیده گفت: {هر شب کلاغی رو میدیدم که یجا پرواز میکرد و چرخ میزد ، وقتی علت رو جویا شدم متوجه اسکلتی شدم که کلاغ باعث شد بفهمم کجاست. کلاغ معلوم نبود روزها کجا بود …ولی فقط شبها سروکلش پیدا میشد.}”
قاتل در محضردادگاه ادامه داد: “آن مرد بیچاره قصد داشت جاده مخفی را پیدا کند… اما عمرش اجازه ادامه نداد.”
“زن و دخترش مدتها افسرده و متاثر بودند… بعد از یکهفته از عزاداری پدر، دختر تصمیم گرفت تا برای ادامه کارش به اداره برود. او همچنان روزها به اداره میرفت و هنگامیکه به خانه برمیگشت با نبود مادرش مواجه میشد . وقتی به مزار پدرش که نزدیک به خانه بود میرفت مادر زارش را که از شدت گریه بیحال روی سنگ قبرشوهرش افتاده بود و کلاغی بالای درختی خشکیده درکنار قبر نشسته بود را میدید.
روزها وهفته ها همچنان میگذشت …
تمام گریه های زن از شدت غم و از دست دادن شوهر نبود ، بلکه دلیل اصلی تنها و بی تکیه گاه بودن آنها بود. زن روزهارا میخوابید و هرگاه دخترش از اداره به خانه بر میگشت ، مادر رادرخواب با لبخندی زیبا میدید. ازلبخند روی لبان او معلوم بود تمام آرزوهای تحقق نیافته زن در خواب به وقوع می پیوندند. دختر اصلا ازاین وضع راضی نبود … نمیتوانست بخود بقبولاند باچنین وضعی به زندگی ادامه دهد با این وجود که هر چند وقت یکبار یکی ازپلیسهای پاسگاه بغلی … با حالت مست و با ترفند های مختلف سعی میکرد بقصد تجاوز وارد خانه آنها شود. پلیسها نوبه ای اینکاررا انجام میدادند و هربار ناکام میماندند. دختر دیگر به این فکر افتاده بود که برای ادامه زندگی به شهر بروند ، اما هربار با ابراز نظرش با مخالفت مادرمواجه میشد. زن به هیچ عنوان دوست نداشت شوهرش راتنها بگذارد. دختر همچنان به شغل خود پایبند بود و صبحها تا عصر به اداره میرفت ، مدتی بودکه یکی از همکارانش بنام مارتین به او علاقه مند شده بود و سعی میکرد رابطه دوستانه ای با وی داشته باشد.”

فضای دادگاه پر از سرو صدا شده بود، صدای چند گنجشک نر که بیرون از دادگاه روی یک کابل برق بر سر یک گنجشک ماده میجنگیدند ازپنجره شنیده میشد و مرد همچنان به اعترافات خود ادامه میداد.
“مارتین جوانی قد بلند و ورزیده بود، او موهای بور و هیکل ورزیده ای داشت و درکل از نظر اکثر دختران جوان پسری جذاب بود. او دختر را به عنوان همسر آینده اش انتخاب کرده بود. دختر عصر ها به خانه برمیگشت و مثل همیشه مادرش را در خواب میدید، او سعی نمیکرد مادر را از خواب بیدارکند… دختر تمام چیزهایی را که از پلیسها قرض گرفته بود ، به آنها پرداخت کرد و با اینکار خیالش راحت شد… روزهایشان بدون هیچ پیشرفت و تفریحی میگذشت ، گاهی دختر از کارو اداره شان برای مادرش صحبت میکرد و زن مثل پیرزنهای 90 ساله فقط گوش میداد و پلک میزد. دخترک نمیتوانست تمام حرفهایش رادر دلش نگهدارد ، او گاهی اوقات از همکارش مارتین تعریف میکرد و از قول و قرارشان برای ازدواج میگفت ، حرف ها و آرزوهایش که اوج میگرفت یکدفعه ساکت میشد و به یک نقطه درجلوی چشمانش خیره میشد ، انگار بقیه حرفهایش را درآینده تصور میکرد….”


بخش چهاردهم

💠 آنسوی دیوار 💠
در جایی نامعلوم از همین دنیا ، نورها وسایه های مختلف درهم میجهند و دائما غیب و ظاهر میشوند. کودکی پشت درب خانه ای ویران ایستاده است. درب خانه گشوده میشود و پیری از داخل خانه بیرون می آید و به کودک میگوید: “چقدر دیراومدی…..! تا حالا کجا بودی….؟”
کودک بدون جواب داخل خانه میرود….
—-
در دادگاه …
قاضی رو کرد به مرد قاتل و گفت: “یعنی تو در کنارآنها حضور داشتی…؟”
مرد جواب داد: “من همیشه نزدیک آنها حضور داشتم ، اونا هم من رو میدیدند اما واسشون عادی شده بود، من از خودم دورشده بودم و بااینکار ازخدا دورشده بودم ….”
“یک روز به درخواست مارتین ، آندو با هم به یک پارک رفتند ، من آنجا بودم بهمراه یکلحضه بجای مارتین بودن در وجودم .
انسانیت درون من مرده بود…من آدم حریص و طماعی بودم……البته اگه بشه اسم من رو آدم گذاشت.
دختر وپسر روی نیمکتی در پارک نشسته بودند و دست به گردن بودند. دختر نگاهش متوجه مردی معتاد شد که گوشه ای ایستاده بود و دستش را به گدایی بسوی مردم دراز کرده بود. آن مرد به چشم دختر آشنا بود… چقدر شبیه به همکلاسی دوران کودکی اش بود… بله… آنمرد معتاد همان پسر بچه ای بود که در کودکی مداد لای لبانش میگذاشت و در هوای برفی با بیرون دادن بخار از دهانش بچه های دیگر را میخنداند اما حالا بجای مداد سیگاری گوشه لبانش بود و به جای بخار ازدهانش دود بیرون می آمد. حالا دیگر هیچکس به او نمیخندید و بجای برف سفید در بین سیاهی های روزگار در حال محو شدن بود……
و من هنوز در فکر رها شدن از طلسم بودم…آن شب هردوی آنها سوار کالسکه ای باکلاس شدند و مارتین تا در خانه دختر را همراهی کرد، از هم خداحافظی کردند و دختر داخل خانه رفت و در رابست. پسر جوان وقتی مطمئن شد معشوقه اش داخل خانه رفت به کالسکه چی دستور حرکت داد و از آن خانه دور شد…. و پلیسی از پنجره پاسگاه با یک فنجان در دستش به کالسکه نگاه میکرد”


بخش پانزدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
در فضایی نا معین وعجیب که پراز نورها و سایه های عجیب تراست ، درب خانه ای ویران بین کودکی عریان داخل و پیری بیرون از ویرانه بسته میشود. شخص پیر و عریان همینطور که میدود دستهایش را مثل بالزدن پرندگان تکان میدهد ، دیوانه وار قهقهه میزند و با سرعت از نظر دور میشود.

“دختر جوان وارد خانه شد ، مادرش مثل همیشه خواب بود و لبخندی زیبا تر از همیشه روی لبانش نقش بسته بود ، گویی به آرزویش رسیده بود. دختر مادرش را صدا زد تا بیدار شود و شام بخورند…مادر از خواب بیدار نشد… دختر با صدای بلند تری مادر را صدا زد اما باز جوابی از مادرش نشنید، با اضطراب به بالین مادر رفت. بدن مادر سرد بود….دختر جیغ کشید اما مادرش هیچ جوابی نداد…”
قاتل با کمی مکث گفت: “زن بجای بهتری سفر کرده بود.”
“هنوز سوگ پدر تمام نشده بود که مرگ مادر بر دختر بیچاره فشاری مضاعف ایجاد نمود. جسم زیبای مادر را در کنار پدر دفن کردند ، اسکلت مرد ازآنروز به بعد دیگر تنها نبود… هر زمان که اراده میکرد میتوانست جسم همسرش را در آغوش بگیرد.
دختر دیگر تنها شده بود. او تصمیم گرفت به شهر برود و موضوع را به کیت اطلاع دهد اما وقتی به خانه او رفت متوجه شد مدتیست که کیت از دنیارفته و آن خانه به مردی مجرد فروخته شده بود. در حالیکه هیچ آدرسی از محل جدید سکونت اشلی نداشت.
مارتین بیشتر اوقات به خانه نامزدش میرفت که هم دختر تنها نباشد و هم او را برای از دست دادن والدینش دلداری دهد. هر بار که مارتین به ملاقات او می رفت پلیسهای پاسگاه همسایه که فقط اسمی از همسایه بودن را داشتند او را میپاییدند. دختر تصمیم داشت که خانه شان را بفروشد و با مارتین برای ادامه زندگی مکان بهتری را انتخاب کنند. و من هر روز بر هدف خودم که قتل او بود مصمم تر میشدم تا اینکه بالاخره تصمیم شوم خودم را بدون هیچ نقصی گرفتم…
عصر یکی از روزهای پاییزی برای مارتین اتفاقی پیش آمد و او نتوانست به همراه نامزدش از محل کار به خانه برگردند و این بهترین موقعیت برای اجرای اهدافم بود . جلوی درب خانه آنها منتظر ایستادم تا دختر از اداره به خانه برگردد ، باد سردی شروع به وزیدن کرده بود و من منتظر لحظه وصال بودم. بالاخره دختر از راه آمد و خواست داخل برود و من جلو رفتم. هنوز درب را نبسته بود که چشمش بمن افتاد و با لحنی ملایم و دلنشین سلام کرد. من هنوز از آینده خودم پشیمان بودم. از خودم میپرسیدم ، چطور میتوانم مخلوقی به این زیبایی را از بین ببرم آنهم به فجیعترین طرز ممکن. اما من اراده کرده بودم به قتل او و آن طلسم برای مدتی کوتاه از بین رفته بود و اگرمن از این موضوع استفاده نمیکردم برای همیشه دچار طلسم میماندم.
من به صورت زیبای او نگاه می کردم ، و چشمانم را بستم ، وقتی چشمانم را باز کردم صورت زیبایش را نمیدیدم. فقط موجودی را جلوی خودم میدیدم که دروازه ای را به سوی آزادی بر من گشوده بود. او پاکترین موجودی بود که میشناختم و فقط کشتن او من را از آن وضع نجات میداد.
دختر داشت در را میبست که من از او خواستم تا بمن اجازه ورود دهد، او دلیل را از من پرسید و من به او گفتم که رازهایی را از خودش و خانواده اش دارم، اوخواسته ام را نپذیرفت اما من بزور داخل خانه رفتم و او هنوز جلوی در ایستاده بود.خانه گرمتر ازآنچیزی بود که همیشه از بیرون حس میکردم ، خانه ای گرم با سکوتی دلنشین ، اگر پای قول و قرارم با شیطان نبود دوست داشتم یکعمر در همان خانه با او زندگی کنم.
سکوت خانه با جمله ای از او شکسته شد… {توی خونه من چی میخوای…؟ همین الان برو بیرون….}
درو ن خانه از عطر خوشی مملو بود ، عطری که تابحال درهیچ کجا احساس نکرده بودمش. من نمیخواستم به هیچ قیمتی آن خانه را ترک کنم و از آن خارج شوم. در را پشت سرم قفل کردم و کلید روی آنرا برداشتم ،سپس شروع کردم به تعریف از خوانواده اش و تعریف داستانهای افسانه وار در مورد آنها. او بمن زل زده بود و از اخمش معلوم بود تحمل حرفهایم را ندارد من همینطور که صحبت میکردم خودم را ذره ذره به او نزدیک میکردم ، او ترسیده بود ، صدای لرزش اندامش را میشنیدم …او با صدای زیبایش که از روی ترس ازهنجره اش خارج شد گفت : {آقا خواهش میکنم ازخونم برو بیرون…وگرنه پلیس رو خبر میکنم…! } من مطمئن بودم او پلیس را صدا نمیزند و همینطور بسمت او جلو میرفتم و نزدیک میشدم ، آنقدر به او نزدیک شدم که حرارت نفسهایش را روی صورتم حس میکردم. بدن لرزان او را در آغوش گرفتم او چیزی نمیگفت ، انگار نمیدانست میخواهم چه بلایی سرش بیاورم.. دیگر خودم را نمیتوانستم کنترل کنم. تمام اعضای من خودشان کارها را انجام میدادند و من خودم نظاره گر بودم ، لبهای من بر صورتش یک بوسه زد…او لب گشود و گفت : {اوه … چه لبهای سردی… تو… تو مردی..!!!}
دستهای من بدور گردنش گره خوردند و فشار را به گلویش بیشتر میکردند، او به چشمان من خیره شده بود . شاید در چشمانم چیزی را دید که هنوز خودم نتوانسته ام آنرا ببینم. صورت دخترک کبود و متورم شده بود که دیگر داشت در دستانم جان میکند ، او در حال جان کندن با دست چپش سمت راست صورتم را چنگ انداخت و من برای یک لحظه دستانم شل شد.دختر یک نفس عمیق کشید که بیشتر به نعره ماده شیری شبیه بود که به بچه هایش میخواهد غذا بدهد. من او را ول کردم و او بزمین افتاد ، سریع بطرف آشپزخانه رفتم ، روی میز یک کارد با چند سیب زمینی بود ، کارد را برداشتم و بسراغش آمدم ، او خود را به اتاق خواب کشیده بود تا بتواند از پنجره آنجا فرار کند ، بالای سرش رفتم … چشمانم را بستم و بدن او را با کارد پاره پاره کردم ، وقتی چشمانم را گشودم فضای اتاق پر از گرد و غبار بود. اطرافم را تاریکی خاصی فرا گرفته بود ، من غالب بر جنازه پاک دختری زیبا نشسته بودم در حالیکه او را با دستان خودم دریده بودم ، اما او با چشمان بازو زنده اش هنوز داشت بمن نگاه میکرد. من راه عاقلانه تری غیر از اعتراف به پلیس نمیدانستم ، دوست داشتم بیشتراز این آلوده دنیا و زندگی نباشم ، همه چیز برای من تمام شده بود و چیزی برای از دست دادن نداشتم. از خانه بیرون آمدم و بسمت پاسگاه پلیس که سه نفر پلیس داخل آن بودند رفتم.
من دیگر از طلسم رها شده بودم….”


بخش شانزدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
در فضایی تاریک در منطقه ای نامعلوم کودکی در حیاط خرابه ای است ، کودک به اطرافش مینگرد.ذرات ترس به وجود کوچکش رخنه میکنند و نطفه های طراوت و شادابی را از جسم کودک میخورند.

مرد قاتل هنوز حرفهای زیادی برای گفتن داشت. دادگاه چند جلسه دیگر تشکیل شد و او تمام ماجراهایی که برایش رخ داده بود را بدون هیچ زیاد و کمی در جلسات دیگر دوباره برای قاضی تعریف کرد . صداقت گفتار مرد تا حدودی در تحقیقات و بررسی های پلیس و کاراگاهان تایید شد.
دادگاه با نظرات حساب شده و تکمیل بررسی های خود 43سال حبس را برای مجازات قاتل در نظرگرفت و مرد بدون هیچ درخواستی کاملا از این رای راضی بود.
مرد را به زندان انتقال دادند ، او محکوم بود 43سال را در بدترین شرایط با تمام سختیها بگذراند ، او هر روز احساس میکرد از روز قبل ناتوانتر شده . مرد تمام 43 سال را می اندیشید به زمانی که از زندان آزاد خواهد شد. و برای هر روزش در بیرون اززندان برنامه ریزی میکرد که بعد از آزادی با مردم چطوری زندگی کند و به برنامه های مثبتش جامه عمل بپوشاند.
43 سال از آن حکم گذشت و قاتل دوره مجازات خود را با موفقیت گذرانده بود و آخرین لحضاتی هم که قاتل در زندان باید میگذراند به پایان رسید. درب بزرگ زندان باز شد ، پس از سالیان دراز پیر مردی از داخل زندان بیرون آمد . تمام وجود او پر بود از یک نوع امید. .. پیر مرد با دقت به اطراف خود نگاه کرد ، کاری که در تمام عمرش انجام نداده بود ، درون شهر پر از انسانهایی بود با لباس های شیک که بیتفاوت از کنار هم رد میشدند ، زندگی دیگران برایش اهمیتی نداشت . اگر بهم نگاه میکردند، این نگاه از روی بی اعتمادی و بدبینی بود و اگر از فاصله زیاد نگاهشان میکردی مثل کرم درهم می لولیدند. لابه لای خانه ها و برج های سر به فلک کشیده امانتگاه هایی قرار گرفته بود که آن امانتگاه ها مفتخر بودند به ازای پولی که امانت میگرفتند سود زیادی به مردم میدهند و مردم هم از این موضوع راضی بودند. خانه هایشان سر به فلک کشیده بود گویی تمام سعی و تلاششان بر این بود که خودشان را به خدایی که نمی دیدندش نزدیک کنند . خدایی که احساس میکردند هست اما دوست داشتند که نباشد. کسی چهمیداند شاید خدایی که در آسمان بدنبالش میگشتند در زمین به جستوجویشان بود. محل زندگیشان به آسمانخراشهایی تبدیل شده بود که روی هر یک ازاین برجها و آسمانخراشها پرنده ای شبیه به کلاغ نشسته بود و به پایین مینگریست.
روی زمین اتو مبیلهایی جایگزین وسایل نقلیه کمسرعت شده بود که با سرعت بیشتری از اتفاقات رد میشدند وکسانی که سواراین اتو مبیل ها میشدند دیگر براحتی نمی توانستند با عابرین و محیط پیرامونشان ارتباط بر قرارکنند. پیرمرد متحیر بود و نمیدانست چرا چنین اتفاقاتی افتاده است…. جاده ای که دروسط جنگل وجودداشت تبدیل شده بود به یک بزرگراه و محل تردد اتومبیل ها … انسان ها سوار بر اتو مبیل با سرعت زیادی از این جاده عبور میکردند. بدون اینکه به اطرافشان توجه کنند …. دیگر هیچ اثری از جاده مخفی نبود …
پیرمرد با اینکه برنامه ریزی هایش نقش بر آب شده بود تمام اینها را میدید و آرزوی پایانی خوش برای تمام کسانی میکرد که داشتند در چنین محیطی زندگی میکردند و همچنین دلش برای تمام نوزادهایی که وارد چنین دنیایی میشدند میسوخت ، بطوری که تمام درد های خودش را فراموش کرد. او در مسیری نا مشخص به راهش ادامه دادو دور شد…


بخش هفدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
کودکی درون ویرانه ای تاریک با لبهای لرزان و گلویی پر از بغض به پاهای لختش نگاه میکند ، دو زالوی کوچک زرشکی رنگ لزج روی پنجه پاهایش چسبیده اند. بغض کودک میترکد و اشک از چشمانش سرازیر میشود.
تا مدتها از آن ویرانه صدای گریه بگوش میرسد.
—-
چند سال بعد …
در یک منطقه از قسمتهای یک شهر و بین شلوغی و تردد شبانه روزی انسانها و اتومبیل هایی مدرن … یک کلیسای بزرگ وجود داشت که از تمام برجها و آسمانخراشهای آنشهر بلندتر بنظرمی آمد. انسانهای زیادی اعم از پیر و جوان و زن و مرد در آن کلیسا رفت و آمد میکردند . کلیسا با یک آپارتمان مسکونی همجوار بود ، یک پیرمرد تنها با صورتی چروکیده و استخوانی ، موهای مجعد سفید ،پیشانی بلند و ابروهای کشیده در طبقه اول آپارتمان زندگی میکرد و در یکی دیگر از طبقات همان آپارتمان زنی تقریبا میانسال با چشمان معصوم ، صورتی زیبا و حالت اندوهناک و موهای خرمایی رنگ بهمراه پسر کوچکش زندگی میکردند. زن معلوم بود که مدتی طولانیست که از شوهرش جدا شده ، او همیشه در حال غرغر و تحقیر کردن پسر بازیگوشش بود و گاهی اوقات مانند روانیها فرزندش را تا حد کشت تنبیه میکرد. آن زن اواسط روز برای کسب درآمد از خانه خارج میشد و همیشه 10 الی 12 ساعت بعد غم آلود به خانه بر میگشت.
پیرمرد روزها از خانه خارج میشد و در یک پارک که فاصله زیادی با محل زندگی اش نداشت برای بهبود روحیه اش میرفت و همیشه روی یک نیمکت مینشست وکتابی کوچک از جیبش بیرون مب آورد و تا نزدیک ظهر کتاب را مطالعه میکرد او لای کتاب یک پر شبیه به پر کلاغ نگه میداشت که یادگاری از قدیم برایش بجا مانده بود و هر بار که مطالعه اش تمام میشد ، آن صفحه را با پر علامت میگذاشت تا دفعه بعد ، از آنصفحه ادامه کتاب را بخواند. وقتی پیر مرد به خانه اش بر میگشت ، کتاب را روی میز کوچکی که سمت راست اتاق بدون کفپوشش بود میگذاشت. روی میز یک آینه قرار داشت و پیرمرد هرروز خودش را در آینه نگاه میکرد و گاهی اوقات یک صندوقچه جواهری را از کشوی آنمیز بیرون می آورد. داخل صندوقچه یک بطری کوچک که مایع سبزرنگی درونش بود وجود داشت و همچنین یک سرنگ بهمراه سوزن در کنار آن بطری بود ، پیرمرد در صندوقچه را بازمیکرد و به محتویات آن با خوشحالی نگاه میکرد. انگار او درون صندوقچه جواهری اکسیری کمیاب را نگهداری میکرد. در آخر پیرمرد . در ضلع شمالی اتاقش بطرف تخت خوابی که همیشه منتظرش بود میرفت و دراز میکشید و استراحت مینمود.


بخش هجدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
آنسوی دیوار معلوم نیست ، اما چیزی که معلومست این است که آنسوی دیوار هرلحظه اتفاقی در حال وقوع است.
در منطقه ای نامشخص که پر از نورها و سایه های مختلف است ، سکوتی بر هم خورده هنوز پا برجاست…از فاصله ای دور صدای پایی شنیده میشود که با قدم هایی شمرده و منظم در حرکت است.

کتاب پیر مرد لیلیت نام داشت.
خلاصه ی داستان آن کتاب ازاین قرار بود…
چند نفر از یک روستای مذهبی تصمیم داشتند با خدا ملاقات کنند و طی راز و نیازهایی که باخدا داشتند قرارشان را بالای یکی از مرتفعترین قله های اطراف محل زندگیشان گذاشتند . آنها درمسیر خود بسمت کوه مورد نظر از چند آبادی و در نهایت چند شهر گذشتند که در طی راه هر کسی که سوالی در مورد سفرشان میپرسید … در جواب میگفتند: “ما با خداوند قرار ملاقات گذاشته ایم … و به قصد دیدار با او به بالای قله کوهی بلند عزیمت داریم…!!! ” هرکس با شنیدن چنین سخنانی بی درنگ بار سفر میبست و بجمع مسافران ملحق میشد ، همینطور در مسیر تعداد آنها بیشترو بیشتر میشد طوری که همه اهالی آن شهر ها و روستا ها اعم از کودک و پیر در پی آنها روانه شده بودند و هریک خواسته ای در دلشان داشتند ، تعداد مسافران آنقدر زیاد شده بود که تعدادی از مردمان پیر ،زیر دست وپاله شدند و بعضی دیگر نفسشان بند آمد و جان خود را از دست دادند . خلاصه آدمها بلاخره به پائین کوه رسیدند ، سپس شروع به حرکت نمودند. بعضی ها شروع به دویدن نمودند و هریک سعی میکردند خودرا زودتر از بقیه به بالای کوه برساند و زودتر به خواسته هایش برسد . خیلی ها بدلیل عجله زیاد از بالای کوه پایین می افتادند و کشته یا زخمی میشدند و خیلی ازانسانهای پیر یا کم سال بدلیل ضعیف بودن از ادامه راه باز میماندند تا اینکه در بالای کوه بدلیل حرص و طمع جنگی میان آدمیان در گرفت .
عجب صحنه وحشتناکی بود آدمها با اینکه میدانستند که آنچیز که بدنبالش هستند به همه شان میرسد بازهم به رقابت میپرداختند و به ضعیفتر اهمیت نمیدادند، کسانی که نسبت به بقیه حرص و طمع کمتری داشتند خود را عقب کشیدند تا دیگران که عجله بیشتری دارند بالا بروند. آدم های حریص به دیدن خدایشان و درخواست آرزوهای مختلف ، یا بدست یکدیگر از بین رفتند و یا از روی بی احتایطی از بالای کوه پایین افتادند و آدم هایی که سالم مانده بودند و عجله ای نداشتند آرام به راه خود ادامه دادند و بعد از گذشت چند روز به بالای کوه رسیدند. از تعداد آن همه آدم که میخواستند با خدا ملاقات کنند فقط 124 نفر باقی ماند که همگی به روی قله صعود پیدا کرده بودند. آنها نگاهشان به آسمان بود وهمگی خدا را صدا میزدند ، هر یک به سبک و لحجه خودش او را فرا میخواند. آنقدر صدا زدند… صدا زدند و صدا زدند که دهانشان خشک شد و نفسشان بند آمد سپس نگاهشان از آسمان کنده شد و آرام آرام پایین آمد. همه آن 124 نفر به یکدیگر نگاه میکردند ، عرق از سر و رویشان سرازیر بود . خستگی طوری به تنشان مانده بود که حتی بسختی پلک هایشان را بالا نگه میاشتند سپس بدون اینکه کسی حرف بزند به خودشان و جسمشان نگاه کردند ، هر کسی با دقت به بدن خودش نگاه میکرد. آنها خودا (خودشان) را دیدند و خدا را در وجودشان احساس کردند.
بعد از این موضوع همه 124 نفر به شهرو آبادی خود برگشتند و هریک خدا را به نوعی تعبیر و برای دیگران تعریف کردند، اما آدمیان دیگر از بعضی از روی کنجکاوی و بعضی از روی حماقت میخواستند خودشان با خدا ملاقات کنند.


بخش نوزدهم

💠 آنسوی دیوار 💠
درختی خشکیده و نا امید در طبیعتی سرد به اجبار در زمین قرارگرفته و به پرواز پرنده ای در بینهایت نظاره گر است…

روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه یکروز…
پیرمرد آخرین صفحه از کتاب را هم خواند ، در صفحه آخر کتاب فقط یک جمله مختصر نوشته شده بود که بدین متن بود : ” همیشه آنچه را که دوست داری در اختیار نخواهی داشت ،راز خوشبختی در این است که آنچه را در اختیار داری دوست بداری”
پیرمرد رازخوشبختی را کمی دیر فهمیده بود ، با اینحال هنوز یک امید برایش باقی مانده بود. او کتاب را بست و پر کلاغ را اینبار بجای اینکه لای کتاب بگذارد آنرا دور انداخت چون داستان او تمام شده بود ، وی از روی نیمکت برخاست و بسمت منزل رفت. پیرمرد داخل خانه آمد و در را بست. کتابش را مثل همیشه روی میز گذاشت. پیرمرد بسمت تخت شروع بحرکت نمود ، تمام بنیه اش تحلیل رفته بود . هرچه بسمت تخت میرفت تخت دورتر بنظرش میآمد ، که ناگهان در وسط اتاق ، نقش بر زمین شد و همینطور که به تخت خوابی که همیشه منتظرش بود نگاه میکرد او دیگر هیچ امیدی به استراحت روی آن تخت را نداشت.
پیرمرد کم کم چشمانش بسته شد. طوری برزمین افتاده بود که اگر از هر زاویه ای نگاهش میبردی گمان میکردی که جزئی از زمین است، چنان بزمین چسبیده بود که هیچ قدرتی نمیتوانست این دو را از هم جدا کند ، زیبا ترین قالیچه ای که میتوانست کف اتاق بدون کفپوش را بپوشاند در جای خودش قرار داشت.
….. پیرمرد بجای بهتری سفر کرده بود
داخل کلیسا که چسبیده به محل سکونت پیرمرد بود ، یکنفر کشیش و دونفر راهبه دستانشان را بالا برده بودند و درحال عبادت بودند که یکدفعه درب کلیسا بازشد و یک زن تقریبا میانسال با چشمان معصوم ، صورتی زیبا ، حالت اندوهناک و موهای خرمایی رنگ وارد شد که بسیار مضطرب بود ، زیر چهار ناخن بلند دست چپش که آن را زیر مانتوی خود پنهان کرده بود ، خون و پوست کنده شده وجود داشت.
او همینطور که بسوی کشیش می آمد با صدای نازک ، لرزان ومقطعه گفت : “برای اعتراف اومدم پدر….”

پایان

زمستان سال ۱۳۸۶