کتاب داستان «لیلیت» رمان کوتاه، نمایشنامه و فیلمنامه 

قابل توجه همراهان گرامی لیلیت: تصمیم داریم پس از فراهم شدن شرایط مالی و جذب اسپانسر اقدام به تولید نمایش تئاتر لیلیت و نمایش سریالی آن نمائیم، که متعاقباً نمایش لیلیت از «تماشاخانه لیلیت» بصورت عمومی و آنلاین اکران خواهد شد.


خلاصه داستان:
داستان لیلیت به نویسندگی احسان میرزائی فراهانی در سال‌های 1385 تا 1386 نوشته شده و بصورت رمان کوتاه، نمایشنامه و فیلم‌نامه می‌باشد که از هفده بخش تشکیل شده است. ژانر داستان جنایی و رازآلود می‌باشد و داستان در فضایی سورئالی و فانتزی در حوالی اروپای شرقی اتفاق می‌افتد. این داستان کاراکترهای (شخصیت‌های) فرعی و اصلی دارد. کاراکترهای اصلی داستان، یک مرد و یک زن هستند. بطوریکه شخصیت زن توسط مرد شکنجه شده و به قتل می‌رسد، داستان از قتل زن اتفاق می‌افتد و شروع می‌شود و رفته رفته پس از بازجویی از مرد، از اعمال شخصیت مرد و شکنجه‌هایی که داشته،کشف و پرده برداری می‌شود.

ضمناً؛ قبل از هر بخش یک سکانس کوتاهی از داستان رازآلود دیگری تحت عنوان «❖ آنسوی دیوار ❖» که بطور موازی (در زمان و مکان نامعلوم) با داستان اصلی درحال وقوع است، روایت می‌شود.
امیدواریم که از خواندن آن لذت ببرید…

دسترسی سریع به بخش‌های داستان لیلیت

❖ آنسوی دیوار ❖
خداوند در بهشتی زیبا که در زمین ساخته بود، به انسان (مخلوقش) گفت از میوهٔ درختان که نعمتی است برای تو آفریده‌ام بخور، اما حیوانات و موجودات دیگر را نکُش! انسان در آن لحظه پذیرفت اما نتوانست بر عهدش بماند و از روی درندگی حیوانی را کشت و خورد. بهشتی که خداوند برای انسان در زمین ساخته بود از همان موقع خراب شد! بهشت به یک خانه ویرانه تبدیل شد و انسان درون آن زندانی شد! موجودات لزج کوچکی از درو دیوار آن خانه به سمت انسان روانه شدند!

📖 شروع داستان:
پاسگاه پلیس همجوار با خانه مسکونی کوچکی در یکی از دورافتاده‌ترین منطقه‌های مرزی در حاشیه یک جنگل وجود داشت که فقط یک جاده باریک پاسگاه را به مناطق دیگر متصل می‌نمود.
آن شب ابری، غبارها در میان درختان به زوال رفته پاییزی در یکی از سال‌های نچندان دور حس غریبی درون جنگل پراکنده بود.
سه نفر پلیس درون پاسگاه بودند، که از چهره‌هایشان معلوم بود از اشخاص بومی همان منطقه می‌باشند.
یکی از آنها جفری نام داشت که در حال چای خوردن بود و دو نفر دیگر به نامهای تِد و مایکل در مورد مسائل و مشکلات پاسگاه صحبت می‌کردند. تِد میگفت که چند روزی هست هوا رو به سرد شدن پیش می‌رود و کم‌کم باید امکانات گرمایشی را فراهم کنند.
مایکل که هیکل تقریبا چاقی داشت هم بعد از هر جمله از صحبت‌های تِد سرش را به نشانه تائید تکان میداد و جفری همانطور که چای میخورد به گفته‌های وی نیز گوش می‌داد که ناگهان درب ورودی پاسگاه باز شد…
داستان از جایی شروع شد که مردی هراسان و آشفته، با موهای بلند و ژولیده مشکی و مجعد و پیشانی بلند و صورت استخوانی وارد پاسگاه شد.
آن مرد قد بلند لباس‌های نو و شیک به تن داشت ولی غرقابه خون… درون چشمانش یک‌دنیا غم را می‌شد احساس کرد، انگار بدبخت‌ترین موجود عالم بود که از بهشت به جهنم حبوط کرده بود….!
جفری با صدای بلند فریاد زد : «همونجا که هستی بایست» و مرد ایستاد ، چنان خسته می‌نمود که براحتی نمیتوانست روی پاهایش بایستد.
وی بعد از چند ثانیه لب گشود و با صدای خشن لرزان و مقطعه گفت که: «برای اعتراف آمده ام» ! پلیسها با سلاح‌هایشان او را نشانه رفتند ولی مرد با چشمان بی‌روح فقط به یک نقطه خیره بود. مایکل به سمتش آمد و به او دستبند زد ولی مرد هیچ تکان اضافه‌ای نخورد، گویا درون افکارش به سمت منبع نوری می‌دوید و در تاریکی سعی می‌کرد تمام موانع را از جلوی راه خود بردارد، اما ظاهرا بسیار خونسرد بود.
پلیس‌ها با هیجان او را به صندلی نشاندند و از او دلیل ظاهر مشکوکش را پرسیدند، او بدون هیچ هیجانی زبان گشود و گفت: «من گناهکارم و باید هرچه سریعتر مجازات شوم.»
مایکل با تشدید هیجان یقه‌های مرد را گرفت و درحالی که وی را تکان میداد فریاد زد : «یالا بگو چه غلطی کردی….؟»
مرد چشمانش را بست و گفت : «ماجرا از چندین سال قبل شروع شد ، زمانی که من توسط نیروی عجیب و ناشناخته‌ای طلسم شدم، طلسمی که خودم باید سعی میکردم تا بفهمم چجوری باطل میشه»
مایکل متوجه چهار خط خراشیدگی روی گونه راستش شد که خبر از یک درگیری می‌داد.
جفری به مرد گفت : «یالا برو سر اصل مطلب، برای چرت و پرتات توی دادگاه وقت زیاد داری.»
مرد جوان شروع به داستان جدیدی نمود…

❖ آنسوی دیوار ❖

در منطقه‌ای نامشخص که پر از نورها و سایه‌های مختلف است خانه ای ویرانه قرار دارد و سکوتی برهم خورده هنوز پابرجاست. از دور صدای پایی شنیده می‌شود که با قدم‌های شمرده و منظم در حرکت است.

📖 ادامه داستان:

« داستان قتل از آنجایی شروع شد که در یک روز خیلی زیبا… یه روز پاییزی… مردی جوان داشت توی همین جنگل با ریتمی آهنگین قدم بر می‌داشت و به سمت منزل خود می‌رفت… که ناگهان با یک جنازه برخورد کرد، که در حالت نشسته به درختی تکیه داده بود و دست‌هایش روی پاهای دراز کرده‌اش بود. دست راست با انگشت اشاره به جایی اشاره می‌نمود که مرد نگاهش به سمت اشاره جلب شد و متوجه شد در راستای انگشت جنازه و در انبوه درختان، در یک لاین باریک هیچ درختی وجود ندارد! گویی که یک جاده مخفی راهی را به سمت ناکجا آباد درون جنگل باز کرده بود.
مرد به بالا نگاه کرد در بالای درخت پرنده‌ای عجیب روی شاخه ای باریک پف کرده و نشسته بود و به مرد نگاه میکرد، مرد به پرنده دقت کرد، این موجود سیاه رنگ شبیه به کلاغ بود اما از نژاد هیچ پرنده ای نبود، مرد کمی ترسیده بود و اضطراب تمام وجودش را تسخیر کرده بود، آرام به زانو نشست و اینبار با دقت و برسی به جنازه نگاه کرد. جنازه با ظاهری که داشت مشکوک می‌زد، لباس‌های رنگارنگ شیک و نو به تن داشت انگار برای یک ضیافت آماده شده بود و عطری تند زده بود و بدن تمیزش نشان میداد که تازه استحمام کرده یا اینکه شسته شده است. جای چند خط خراشیرگی روی صورت جنازه بود. به‌هرحال چشمان باز اما مرده‌ای داشت!
مرد دوباره به مسیر مخفی نگاه کرد، قدرت عجیبی مرد را به سمت جاده مخفی می‌کشید، او از جایش برخاست و شروع به حرکت در داخل جاده مخفی نمود.
در مسیر هرچه که جلوتر می‌رفت درخت‌ها از چهره‌های زیبا و معطر به چهره‌های غمگین با بوهای تند و مشمئز کننده تبدیل می‌شدند.
مرد همچنان به راه خود ادامه می‌داد و هرچه جلوتر میرفت لکه‌های خون را روی زمین می‌دید که بعد از عبور از کنار آن ها محو میشدند و همچنین بطری‌های آب را میدید که از درختان وارونه آویز شده بودند و هرچه از آن‌ها آب به روز زمین و گیاهان خشکیده میریخت نه زمین سیر میشد و نه آب تمام میشد و گیاهان بجای آنکهخ سبز شده باشند خشکیده بودند.
مرد کاملاً ترسیده بود! تصمیم گرفت از همان راهی که آمده برگردد، وقتی به عقب نگاه کرد متوجه شد در اعماق جنگل گم شده است و هیچ راهی به غیر از راه جلو پیش رو ندارد انگار تمام درختان دست به دست هم داده بودند و او را به یک جهت هدایت می‌کردند! مرد با ناراحتی به آسمان که تکه‌هایی از آن لابه‌لای درختان پیدا بود نگاه کرد و متوجه شد چیزی به غروب آفتاب نمانده است و چون بسیار خسته بود تصمیم گرفت همانجا کمی استراحت کند، اما فکر تنهایی همسرش در منزل اصلا اجازه استراحت به وی را نمیداد.
مرد احساس کرد صداهایی شبیه به خنده‌های قهقه وار از میان درختان به گوشش می‌رسد. حس کرد که چند نفر غیر از خودش در این جنگل حضور دارند. از جا برخاست و به دنبال صداها روانه شد، هرچه به صدا نزدیک تر میشد صداها جای خود را تغییر میدادند کم‌کم همان صداهای خنده به جیغ‌های گوش خراشی تبدیل شد. او از طرفی ترس وجودش را فرا گرفته بود و از سوی دیگر می‌خواست راهی برای خارج شدن پیدا کند، همینطور که به دنبال صدا در حرکت بود، میتوانست صدای سم اسبی را از میان صداهای دیگر تشخیص دهد. وقتی به سمت صدای پای اسب رفت، دید که یک کالسکه در حال حرکت است، کالسکه هیچ سواری نداشت و فقط اسبی پرانرژی و قبراق آن را می‌کشید درحالی که از بدن و پوزهٔ آن اسب در آن جنگل سرد بخار بلند می‌شد. مرد با دیدن چنین منظره‌ای رو کرد به اسب و گفت: «تو چرا اینجا تنها هستی؟» بعد با لحن تمسخر آمیزی گفت: «نکنه اسب بخار که میگن تو هستی…؟» مرد سوار کالسکه شد و اقدام به راندن آن نمود ولی متوجه شد که اسب به دستوراتش عمل نمیکند و به مسیری دلخواه در حرکت است. بعد از چند دقیقه حرکت از دور نوری را دید که کورسو می‌زد و با نزدیک‌تر شدن متوجه شد که نور از فانوس آویزان شده از شیروانی یک کلبه چوبی متساطع می‌شود، که اسب نیز به سمت همان کلبه در حرکت بود. مرد به بالا نگاه کرد دید که همان پرنده‌ای شبیه به کلاغ بالای سر کالسکه در حال پرواز است، اسب ایستاد و مرد پیاده شد و نزدیک کلبه رفت به فانوس نفتی که از شیروانی کلبه آویزان بود رسید و متوجه شد که چراغ با نور اندک خود حشرات ریز را اطراف خود جمع کرده بطوریکه حشرات دور چراغ می‌چرخیدند و از حرارت می‌سوختند اما بازهم می‌چرخیدند! معلوم نبود آن حشرات هم راه خود را گم کرده اند، یا انگار سال‌هاست که از هم دور بوده اند و این چراغ یک ضیافت را فراهم ساخته بود تا آنها دور هم جمع شوند و با مرگشان شادی کنند.
مرد به سمت در کلبه آمد و چند ضربه به در کوبید و فریاد زد: «کسی اینجا زندگی نمیکنه..؟» هیچ جوابی نیامد، مرد از پنجره‌ای که سمت چپ کلبه وجود داشت به داخل نگاه کرد شومینه‌ای روشن را در داخل دید و انگار سایه‌ای آنطرف‌تر نشسته بود.
دوباره پرسید : «کی اینجا زندگی میکنه ؟» صدای یک پیرزن گفت: «بیا داخل پسرم…» مرد به سمت درب ورودی رفت که ناگهان در خودش باز شد و طوری جلوه ساخت که اگر زبان داشت با زیباترین کلمات به او خوشامدگویی میکرد مرد جاخورده بود اما داخل کلبه وارد شد، داخل کلبه با رنگهای سبز ، قرمز، نارنجی و آبی فیروزه ای تزئین شده بود. در آن کلبه هرچیز در جای خودش قرار داشت. یک پیرزن جلوی شومینه‌ای روی یک صندلی راحتی در حالی که بافتنی می‌بافت در حال استراحت بود که رو کرد به مرد و گفت : «خیلی خوش اومدی پسرم» مرد به چهره پیرزن خیره شد و متوجه شد که پیرزن چشم ندارد پیرزن بی‌مقدمه به مرد گفت : «ازم نترس، من مادرزادی نابینا هستم، در کودکی برایم سخت بود اما حالا دیگه عادت کردم» مرد پرسید: «تو اینجا تنها زندگی میکنی ؟» پیرزن با لبخندی پاسخ داد : «یک پیرزن زمانی تنهاست که احساس تنهایی کنه» مرد از لکه‌های خون ، پرنده عجیب و بطری‌های آب که در جاده دیده بود و فکرش را مشغول کرده بود از پیرزن پرسید، پیرزن با لحن جدی گفت : «من از پرنده ای که دیده‌ای اطلاعی ندارم، اما در یک جنگل امکان داره هرچیزی ببینی! اما سعی کن که با دیدن نشانه‌ها دقیق‌تر تصمیمت رو بگیری » مرد مفهوم حرف پیرزن را نمی‌فهمید یا شاید هم هنوز خیلی زود بود معنای این جمله پیرزن را بفهمد.
او از وقتی که وارد کلبه آن پیرزن شده بود به یاد همسرش بود که در خانه منتظرش هست، رو به پیرزن کرد و گفت: «همسرم در خانه منتظرم هست و تنهاست، باید هرچه زودتر به خانه برگردم.»
مرد هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که پیرزن به او گفت : «پسرم…اگه خواستی راحت‌تر به منزلت برگردی راهی رو که اومدی برگرد اما به اطرافت هیچ توجهی نکن، نزار چیزهای مختلف تو رو از مسیرت خارج کنه.»
مرد با اینکه کلی سوال دیگر در ذهنش بود، ناگذیر از خانه خارج شد و در را بست که یکدفعه متوجه شد که از پیرزن خدا حافظی نکرده، درب را باز کرد تا از پیرزن خداحافظی کند که متوجه شد او از دنیا رفته و دیگه نفس نمی‌کشه.
مرد قاتل درحالیکه داستان را تعریف می‌کرد با کمی مکث به پلیس‌ها گفت: «پیرزن بجای بهتری سفر کرده بود.» و داستانش را ادامه داد.
مرد اندوهناک و پر از تشویش درب کلبه را بست، نظرش به سمت آسمان جلب شد همان پرنده کلاغ مانند با چشمان بی‌روح و ظاهری به هم ریخته روی شاخه ای از یک درخت خشک و تنومند نشسته بود و به مرد نگاه می‌کرد. مرد متوجه شد که این پرنده دائما او را میپاید.
خلاصه… مرد راه برگشت را پیش گرفت، سرش پایین بود ولی صدای پرواز و شاخه به شاخه پریدن آن پرنده را پشت سر خود می‌شنید.”

❖ آنسوی دیوار ❖

انسانی پیر درون خانه‌ای نامشخص و تاریک زندانی است او به خودش گرسنگی می‌دهد تا به دشمنی نامعلوم پیروز شود. انسان پیر می‌گوید: «آنقدر به شما گرسنگی می‌دهم تا از بین بروید.» از طرفی کودکی عریان در منطقه ای تاریک و نامشخص و درهم پیچیده، از دور نمایان می‌شود و در فضایی که نه زمین در آن مشخص است و نه آسمان به صورت معلق حرکت می‌کند. اصلا معلوم نیست که پاهای برهنه کودک با چه جسمی برخورد میکند که صدایی شبیه به تیک تاک ساعت به وجود آورده است.

📖 ادامه داستان:

مرد همینطور سرش پائین بود و بجای اینکه به پلیس‌ها نگاه کند به زمین و موزایک‌های نامنظم چیده شده روی آن نگاه می‌کرد. روی زمین یکی از مورچه های کوچک از لابه لای موزایک ها حرکت میکرد و سعی داشت راه خود را پیدا کند ولی معلوم بود که گم شده است.
او همچنان به داستانش ادامه میداد، پلیسها هم مبهوت همینطورکه به حرفهای مرد گوش میدادند با تعجب بهم نگاه می‌کردند، چون تا به حال هیچ خبری در مورد آن پیرزن و آن کلبه و جنازه‌ای داخل همین جنگل باشد ندیده و نشنیده بودند! بیرون پاسگاه پلیس رگبار شروع به بارش کرده بود و صدای اثابت قطره‌های آن آن بر روی شیروانی پاسگاه مانند گلوله‌هایی بود که شلیک می‌شدند و آرامش و سکوت را بهم میزدند…. و مرد به داستانش ادامه میداد.

«خورشید آسمان را روشن کرده بود، مرد احساس کرد که به جاده اصلی برگشته ، به اطرافش نگاه کرد و مطمئن شد به جایی رسیده است که جنازه آنجا بود، اما هیچ خبری از آن جنازه نبود. مرد شروع به دویدن به سمت منزل خود نمود تا همسرش را از نگرانی نجات دهد. طوری می‌دوید که راه طولانی را تقریبا 15 دقیقه زودتر پیمود تا به منزل برسد. خانه آن‌ها در انتهای جاده جنب یک پاسگاه پلیس قرار داشت، مردنفس زنان به منزل رسید، در راباز کرد و وارد خانه شد، سفرهٔ نهار با غذاهای رنگین و خوشبو بر روی میز پهن بود… میگویم بو چون از پشت پنجره فقط بویش را می‌توانستم استشمام کنم!
مرد همسرش را صدا زد …. همسرش از آشپزخانه با یک ظرف سالاد در دستانش بیرون آمد و با لحنی ملایم به او سلام کرد.
او زنی بود با چهره گشاده و زیبا، ابروها و موهای مشکی و بلند، چشمان آبی و پوست لطیف و سفید که آنروز لباسی قرمز با گلهای سفید و دامن چیندار بلند پوشیده بود. مرد با حالتی مضطرب جواب سلام او راداد و از او به خاطر تاخیرش عذرخواهی کرد. همسرش با تعجب وخنده‌ای دلنشین آب سردی روی آتش اضطراب مرد ریخت و گفت: «تازگیا که هم زودتر میای خونه و هم از من بخاطر تاخیر عذرخواهی میکنی…..؟! به جای این مسخره بازیها بیا ظرف سالادو ازم بگیر که دستم خسته شد.» مرد به ساعت دیواری نگاه کرد، متوجه شد که 15 دقیقه زودتر به خانه رسیده است!! او در فکر فرو رفت و از طرفی خیالش راحت شده بود. آنها با هم شروع به نهار خوردن کردند.
بعد از صرف نهار مرد به پاسگاه پلیس رفت که در آنجا دو نفر پلیس پیر در حال شطرنج بازی کردن بودند، او گزارش مرگ پیر زن در کلبه واقع در جنگل را به آنها داد و بلافاصله یکی از پلیس‌ها به دنبال مرد روانه جنگل شد. آنها تا نزدیک غروب کل جنگل را جستجو کردند، اما راهی که به کلبه پیر زن می‌رسید را پیدا نکردند.
صبح روز بعد ….
با پیشنهاد خانم تصمیم گرفتند آن‌روز را ، میهمانی به منزل یکی از بهترین دوست‌های خانم به نام کِیت که از زمان مجردی باهم دوست بودند بروند…
کِیت تقریبا 7 سال بود که ازدواج کرده بود و حاصل این ازدواج دو دختر کوچک با نام‌های لیلیت و لیدیه بودند و شوهرش هم مارک نام داشت. مرد و همسرش برای رفتن به خانه آنها سوار یک کالسکه شدند، زن آدرس را به کالسکه چی گفت و آنها را به شهر و جلوی درب خانه کِیت رساند. خانه کِیت در یک خیابان جدید و لوکس قراراشت که انسان‌های نیمه متشخص در آنجا زندگی می‌کردند. زمین سنگفرش شده خیابان و خانه‌های مکعبی شکل با آجرهای قرمز رنگ و شیروانی‌ها بارزترین مشخصه محل زندگیشان بود.
آن‌ها از کالسکه پیاده شدند، مرد جلو رفت تا زنگ خانه شان را بزند که صدای گریه دخترکی را شنید که از بیرون خانه بگوش می‌رسید و در پس آن صدای پدر بلند بود که به همسرش میگفت : «مقصر تویی که بچه‌هایمان برای من ارزش قائل نیستند.» مرد سرش را برگراند، چهره مضطرب همسرش را دید و آنسوی خیابان همان کلاغ عجیب که روی درختی نشسته بود با چشمهای گرد و سرد و مرده اش به آنها نگاه می‌کرد. مرد با دیدن پرنده به یاد همان روز افتاد و عصبانی شد و مثل دیوانه ها دندان‌هایش را به هم  فشرد و به سمت پرنده حمله ور شد. پرنده پرواز کرد و اوج گرفت و همچنان به مرد نگاه میکرد، مرد به سمت درب خانه به پیش همسرش بازگشت.
همسرش گفت: «معلومه تو چت شده…؟ به پرنده چکار داری؟»
مرد جوابی نداد و یا اصلا جوابی به ذهنش نمی‌رسید که بگوید، احساس می‌کرد که تمام آن ماجرا در روزی که جنازه را در جنگل دیده بود توهمی بیش نبوده و حتی جرات نمیکرد آن را برای همسرش تعریف کند. همسرش زنگ در خانه را زد و صدای کیت را شنید که گفت: «اومدم…..چند لحظه صبر کن اومدم.» چند ثانیه بعد در باز شد کیت از لای در بیرون را نگاه کرد. با اینکه انتظار مهمان نداشت اما از دیدن دوست قدیمی‌اش خیلی خوشحال شد و آنها را به داخل خانه دعوت کرد. آنها به داخل رفتند و در بسته شد. از پشت پنجره داخل خانه شان بسیار گرم می‌نمود. یکی از دخترها داشت حِق حِق کنان اشک‌هایش را پاک می‌کرد و خواهر بزرگترش که چشمانی معصوم و بی‌گناه و چهره‌ای زیبا و موهای سرخ رنگ داشت، اشک‌های خواهرش را با نوازش‌هایش پاک می‌کرد. کیت درحالیکه از مهمان‌هایشان پذیرایی می‌کرد با صدای بلند گفت : «لیدیه  …. گریه بسه… مگه نمیبینی خاله اومده خونمون…..؟»
چند ساعت بعد صدای خداحافظی از بیرون خانه‌شان به گوش رسید، مرد و همسرش از خانه آنها بیرون آمدند و کیت و مارک نیز تا دم درب خانه آنها را بدرقه کردند. کیت در حالیکه از آن دو خداحافظی می‌کرد ازشان خواست تا بازهم به پیششان بیایند… سپس مارک داخل رفت و چند ثانیه بعد هم کیت داخل رفت و در را بست و همچنان کلاغی نظاره گرشان بود.»

❖ آنسوی دیوار ❖

درون اتاقی تاریک در منطقه‌ای نامشخص…. گوشه ای پر از غذا‌های خوش آب و رنگ است و در گوشه ای دیگر از اتاق انسانی پیر با صدای خسته میگوید: «آنقدر به شما گرسنگی میدهم تا از بین بروید…» از لباس آن انسان پیر صدایی جیرجیر کنان در جواب شنیده می‌شود که با خنده میگوید: «ما بیشتر از تو تحمل گرسنگی داریم… پس تو زودتر از ما غذا میخوری …..ها ….ها….هاااا………»

📖 ادامه داستان:

مرد با دستان دستبند زده از پشت روی صندلی نشسته بود و سه پلیس متعجب در اطرافش.
«مرتیکه دیوونه…. مارو مسخره خودت کردی؟ یالا بگو چه غلطی کردی که همچین ظاهری رو واسه خودت درست کردی…»
اینها گفته‌های پلیسی بود که یقه‌های مرد را چسبیده بود. مرد خیلی خونسرد با حالت حق به جانب نشسته بود، طوری انگار تمام حرکات پلیس‌ها را میتوانست پیش‌بینی کند، رو کرد به پلیس‌ها و گفت: «من یک زن بیگناه رو کشتم….. یک زن بسیار زیبا و بیگناه رو کشتم….!»
مایکل دیگر تاقتش تمام شده بود …. گفت : «جنازه کدوم گوریه؟؟»
مردجواب داد : «ساختمان بغلی توی اتاق خواب…»
مایکل به تد و جفری گفت : «شما مواظب باشین، من میرم ببینم راست میگه» و از پاسگاه خارج شد. به سمت درب ساختمان رفت در باز بود غباری غلیظ و خفغان آور کل فضای آن خانه را پر کرده بود ، مایکل نفسش داشت بند میامد… اسلحه‌اش را از غلاف بیرون آورد و مسلح کرد، سپس همینطور که اطراف را برسی می‌کرد به سمت اتاق خواب که درب آن باز بود رفت….
زنی با چهره باز و زیبا، ابرو و موهای بلند مشکی و جسم پاره پاره و خون آلود نقش بر زمین بود. مایکل از شدت ترس چشمانش گشاد شده بود و رنگش پرید با سرعت به پاسگاه برگشت و درب را باز کرد وفریاد زد : «کثافت راست میگه..» و مشت محکمی به صورت مرد قاتل کوبید.
به پیشنهاد تد قرار شد که مایکل نگهبان محل قتل باشد و جفری نگهبان قاتل در پاسگاه بماند و خود تد نیز برای ارسال گزارش با تلگراف خودش را به شهر برساند.

مرد را داخل بازداشتگاه که با میله‌های فولادی محفوظ بود انداختند و هر یک به ماموریت‌های خود عمل نمودند. مرد قاتل از پشت میله‌ها به پلیس‌های پریشان نگاه میکرد … چیزی از شب نگذشته بود که جفری صندلی خود را آورد و جلوی میله‌ها، دقیقاً مقابل قاتل زمین گذاشت و روی آن نشست و با قلم و دفترچه‌ای که در دست داشت با کنجکاوی شروع به مطرح کردن سوالاتی در مورد قتل نمود و مرد قاتل داستانش را ادامه داد……

❖ آنسوی دیوار ❖

در فضایی غریب و نامحسوس کودکی برهنه در حال راه رفتن به سمت یک ویرانه است، یک ویرانه تاریک و ترسناک که از بیرون زیبا به نظر می‌رسد و از دیوار‌هایش موجوداتی کوچک و لزج بالا و پایین می‌روند.

📖 ادامه داستان:

«مرد و زن به خانه شان برگشتند. نزدیک به یک هفته از آن روز میگذشت. مرد مثل همیشه صبح‌ها از خانه خارج می‌شد و بعدازظهر از محل کار به خانه برمی‌گشت و زندگی یکنواختی را سپری می‌نمودند، زن از روزهای یکنواخت و تکراری خسته شده بود و به پیشنهاد وی تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. زن و شوهرش فردای آن روز نزدیک ظهر به یک مرتع سرسبز که یک آبگیر در حاشیه آن وجود داشت رفتند.
آبگیر پر بود از انواع پرندگان و آبزیان مختلف، آن دو در مرتفعترین جای مرتع، به روی یک تپه زیراندازی پهن کردند و همانجا شروع به استراحت نمودند. دقایقی طول نکشید که مرد دراز کشید و درحالیکه به آسمان می‌نگریست ابرهای تکه تکه را میدید که با شکلهای مختلف در حرکت بودند. او همینطور نگاه می‌کرد که چشمانش خسته شد و آن‌ها را بست و در بک لحظه به خوابی عمیق فرو رفت، با این وجود که همسرش هنوز بیدار بود و داشت نهار را آماده می‌کرد.

« مدتی نگذشت که من احساس کردم که تو داری صدام میزنی، از جابلند شدم و به اطرافم نگاه کردم، دیدم آسمان را ابری عظیم فرا گرفته و باد تمام درختان را به قصد از جا کندن و نابود کردنشان تکان می‌دهد. من احساس سرما میکردم و دورو برم تو رو نمیدیدم. صدای مهیبی از سمت آبگیر به گوش میرسید، به سمت آبگیر دویدم که دیدم درونش گردابی بوجود آمده و تمام ماهی‌ها و پرندگان را به داخل خود می‌کشد و نابود می‌کند. من صدای تو رو میشنیدم که از من کمک میخواستی. که یکدفعه تو رو دیدم که از دور به سمت من میدویدی، لباس یکپارچه سفیدت دامن خونینی را از دور هویدا ساخته بود. تو به من رسیدی و من در آغوش گرفتمت ولی هنوز داشتی منو صدا میزدی و ازم کمک میخواستی…… که من ناگهان از خواب پریدم و دیدم همینطور که ناهار آماده میکنی داری صدام میزنی….»
اینها گفته هایی بود که مرد در خواب دیده بود و از آنها به عنوان کابوسی تلخ یاد می‌کرد که در هنگام ناهار خوردن برای همسرش تعریف می‌کرد و زن حالت مضطربی پیدا کرده بود.
کم‌کم خورشید داشت غروب می‌کرد و پرندگان یکی پس از دیگری شروع به پرواز و ترک آن منطقه می‌نمودند و اندک اندک کل آن مرتع از صدای پرندگان خالی شد، اما… به روی یک درخت خشکیده همان کلاغ عجیب نشسته بود و با چشمان سرد و بی‌روح خود به آن دو نگاه می‌کرد…. مرد یک تفنگ (شکاری) همیشه برای شکار با خود به پیکنیک می‌برد در همین حال پرنده بیچاره را مسئول تمام گرفتاری‌های خود میدانست، مرد تفنگ را برداشت طوری که پرنده متوجه نشود، طوری وانمود میکرد که انگار پرنده را نمیبیند، از جایش برخاست و آرام به پرنده نزدیکتر میشد و یکدفعه پرنده را نشانه رفت. پرنده تمام حرکات مرد را میتوانست پیش بینی کند و اصلا از او نمیترسید….و مرد شلیک کرد. آنقدر فاصله نزدیک بود که تمام ساچمه‌های تفنگ به پرنده اثابت کرد و به درون جسمش فرو رفت!! اما کلاغ هیچ تکانی نخورد و سپس شروع به پرواز کرد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ، مرد شاتگان را مسلح کرد و دوباره شلیک کرد، کلاغ همینطور بالای سر مرد به حالت گردشی پرواز میکرد و با قارقار‌های خود سعی داشت چیزی را به مرد بفهماند، اما با یک شلیک دیگر از جلوی چشمان مرد دور شد.
مرد چشمانش گرد شده بود و از عرق تمام سر و بدنش خیس شده بود، این اتفاق را هیچ کسی حتی خودش هم نمیتوانست باور کند. آن کلاغ فنا ناپذیر بود….
مرد پیش همسرش آمد و به او گفت : »عزیزم …. بیا زدوتر برگردیم خونه» زن نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود . مرد کنار او نشست و به صورتش نگاه کرد. زن با چشمان پر از اشک روبه شوهرش کرد و گفت : «تو دیوونه شدی…. !!»
مرد با ناراحتی همسرش را در آغوش گرفت و همینطورکه او را نوازش میکرد شروع کرد به صحبت. او داستان آنروز داخل آن جاده مخفی و تمام اتفاق هایی که برایش رخ داده بود را از سیر تا پیاز ماجرا برای همسرش تعریف میکرد و زن با چشمانی متعجب و بدبین به مرد خیره نگاه میکرد و هرز گاهی پلک میزد. آنها با حالت نا امید از جای برخاستند و تمام وسایل و زیرانداز خود را جمع کردند و به سمت منزل روانه شدند….
چند روز بعد..
زن احساس کرد حال خوبی ندارد. یک مطب پزشک داخل شهر بود که وقتی شوهرش از سر کار به خانه برگشت با هم به آنجا رفتند. دکتر یک زن میانسالی بود که چهره چروکیده و زجر کشیده ای داشت و موهای جوگندمی‌اش را از پشت بسته بود که بعد از معاینه زن گفت که بد بودن حالش بخاطر استرس و فشار روحیست و در حالی که به مرد نگاه میکرد گفت : «باید منتظر یه بچه باشین» و دوباره رو کرد به زن وگفت: «و تو هم باید خیلی بیشتر از قبل مواظب خودت باشی…»

زن و شوهرش خوشحال شده بودند بطوریکه در پوست خود نمی‌گنجیدند. آنها از پزشک خداحافظی کردند و به سمت منزل روانه شدند.»

❖ آنسوی دیوار ❖

از سوی یک ویرانه ناله‌هایی که از گلویی خسته برخاسته می‌شود و به گوش می‌رسد، در یکی از اتاق‌های تاریک همان ویرانه شخصی پیر که چاق به نظر می‌رسد یک لباس زرشکی رنگ براق و لزج به تن دارد که کل بدن او را پوشانده است، آن شخص روی زمین افتاده است. با ناله‌هایی زیر لب میگوید: «چرا کسی به نجات من نمیاد ..؟ مگه من چه گناهی مرتکب شدم که اینطور گرفتار شدم….؟!»

📖 ادامه داستان:

مرد قاتل همچنان داشت داستان را برای جفری که انگار با حالتی مَنگ حرف‌ها را باگوش‌هایش می‌بلعید تعریف می‌کرد و بیرون پاسگاه همچنان رگبار در حال بارش بود و طوفان شدیدی هم در حال وزیدن بود. دمای هوا در جنگل کاهش یافته بود و مرد به جفری گفت: «من هم سردمه هم تشنمه. دهنم خشک شد از بس حرف زدم»
جفری از صندلی برخاست و یک پتو که روی تخت بود بود برداشت و به سمت مردقاتل پرتاب کرد. مرد پتو را از پشت میله ها برداشت و به دور خود پیچاند. جفری سراغ میز رفت و از فلاسکی که روی میز بود در فنجان کثیف و نشُسته ای تا نصف چای ریخت و به سمت بازداشتگاه برد و به مرد قاتل داد. جفری دوباره به صندلی نشست و منتظر شد تا ادامه داستان را بشنود. داستانی که قبل از شروعش معلوم بود پایان مطلوبی ندارد. مرد همچنان داشت به داستانش ادامه می‌داد که متوجه شد پلیس نگهبان خوابش برده و به حرف‌های وی گوش نمیدهد. او به ساعتی که روی میز بود دقت کرد، ساعت 4:30 صبح بود و چیزی از انتقالش از پاسگاه نمانده بود. او هنوز انرژی زیادی داشت تا ادامه ماجرا را بازگو کند ولی چونکه هیچ شنونده‌ای نداشت تصمیم گرفت استراحت کند، همانجا که نشسته بود دراز کشید و خوابش برد که ناگهان با صدای نخراشیده یک پلیس قوی هیکل که گفت: «پاشو آشغال زیادی بهت خوش گذشته» از خواب پرید ، پلیس جدید طوری با او رفتار میکرد که انگار قاتل پدرش است، مرد را از موهایش گرفت و بطور وحشیانه ای بیرون کشید و با لگد از پاسگاه بیرون برد.
خورشید طلوع کرده بود که قاتل را سوار کالسکه ای کردند و به سوی شهر حرکت نمودند.

❖ آنسوی دیوار ❖

در جایی تاریک و نامعلوم شخص پیری دراز کشیده است و در حالیکه با صدای خشک و خسته می‌نالد پنجه به لباس خود می‌اندازد و یک تکه از آن لباس را به سختی ازجا می‌کند و به سمتی پرتاب می‌کند، تن برهنه و کبود او از آن قسمت پیدا میشود. بلافاصله همان تکه از لباس با سرعت به سمت شخص پیر میجنبد و به جای قبلی میچسبد و شخص پیر به ناله‌های خود ادامه می‌دهد.

📖 ادامه داستان:

قرار شد مرد قاتل را داخل یک اتاق کثیف نمور در زیر زمین یکی از اداره‌های بزرگ پلیس که در شهر واقع بود به مدت 4 شبانه روز برای تکمیل مدارک و گزارش‌های کاراگاهان نگهدارند.
روز آخر یکی از نگهبانان که برایش غذا می‌آورد بهش گفت: “فردا میفرستنت دادگاه، باید آماده باشی”
مرد دراز کشید و سعی کرد بخوابد که چشمش به سقف افتاد، در گوشه سقف کلی تار عنکبوت بهم تنیده شده بود و یک عنکبوت کوچک هراسان از اینطرف به آنطرف میرفت و دور خود میچرخید، انگار نمیدانست چکار کند. گوشه همان تار یک سوسک بزرگ گیر کرده بود و هیچ تکانی نمیخورد و هیچ تلاشی نمی‌کرد که خود را آزاد سازد، عنکبوت کوچک به سمت سوسک رفت و در حالیکه با ترس به سوسک نزدیکتر می‌شد و چونکه به چشم شکار به سوسک نگاه نمیکرد، شروع به بازکردن تارهای چسبیده به سوسک نمود، سوسک بزرگ شروع به دست و پا زدن نمود و با تکان‌هایی که به خود میداد هم خودش را بیشتر درگیر می‌کرد و هم کار عنکبوت را دشوارتر میساخت، مرد قاتل همینطورکه نگاه میکرد پلک‌هایش سنگین شد و چشمانش را بست و خوابش برد.
فردا صبح … مرد خوابیده بود که نگهبان صدا زد : «پاشو دیگه وقتشه که از اینجا بری.»
مرد از خواب پرید و از جا برخواست و خود را برای رفتن آماده کرد. او را از داخل بازداشتگاه تاریک پلیس بیرون آوردند …. نور خورشید به قصد کور کردن به چشمانش اثابت میکرد، مرد را با لباس‌های آغشته به خون خشک شده‌ای که از قرمز به قهوه ای تغیر رنگ داده بود و به تن داشت به دادگاه منتقل کردند….

❖ آنسوی دیوار ❖

در منطقه‌ای نامشخص و عجیب کودکی به خانه ای زیبا و مخروبه میرسد و پشت درب آن می‌ایستد، از داخل ویرانه صدای ناله‌ای شنیده میشود، کودک شروع به کوبیدن درب آن خانه می‌کند. کوبیدن درب هم مثل راه رفتن او ریتمی شمرده و منظم دارد! جانوران زرشکی رنگ کوچکی در دیوار آن مخروبه در حرکت هستند.

📖 ادامه داستان:

داخل دادگاه … روی یکی از صندلی‌های ردیف جلو مردی جوان با هیکلی ورزیده و موهای کوتاه بور نشسته بود که در حال گریه کردن بود، 4 نفر پیرزن و 3 نفر پیرمرد که هیچ نسبتی نه با قاتل و نه با مقتول داشتند نیز صندلی‌های عقب را پر کرده بودند که هر چند دقیقه یکبار یکی ازآنها بطوریکه انگار به نوبت تعین شده بود بلند می‌شد و می‌ایستاد و میگفت: «این مرد باید هر چه سریعتر اعدام شود» و سپس مینشست.
شخص قاضی مردی تقریبا 50 ساله با صورت تپل و چروکیده بود که بعداز وارد شدن به محضر و رسمی اعلام کردن دادگاه به مدارک نگاهی انداخت و به قاتل گفت : «خودت رو معرفی کن.»
مرد خودش را کامل معرفی کرد بدون اینکه قاضی سوال کند نام پدر و مادر و محل تولدش و اینکه چکاره بوده و چکار کرده است را برای قاضی گفت. وی ادامه داد: «من هم یک انسان معمولی بودم مثل همه انسان‌ها و در یک محیط غیر معمولی بودم بازهم مثل همه انسانها و هرچه از سنم میگذشت به جایی که درونش وجود داشتم علاقه‌مندتر میشدم… البته شاید بعضی مواقع که ناراحت بودم ابراز نارضایتی میکردم اما در عمل عکس این قضیه بود. من تمام عمرم و فرصتهایم را صرف جمع کردن ثروت میکردم . آنقدر به این کار ادامه میدادم که به این خصلت مشهور شده بودم. هر شخص نیازمند پیش من می‌آمد ، انگار که مردم فقیر با دماغ‌شون بوی پول را از خانه من حس میکردند و از من درخواست قرض و کمک مالی می‌کردند، و من هم به آنها پول قرض میدادم و به ازای این معامله از آنها پول بیشتری اخذ میکردم، همینطور زندگی من روز به روز راحت‌تر میشد. همیشه لباس‌های زیبا و شیک میپوشیدم و هرگاه از کنار انسان‌ها رد میشدم دیگر حتی به آنها نگاه نمی‌کردم و اگر هم دیگران را نگاه می‌کردم این نگاه از روی بدبینی بود چون میدونستم ازم کمک میخواهند. تا اینکه بعد از گذشت چندین سال بطور چشمگیری از سرمایه داران بزرگ منطقه تبدیل شدم . من از تمام انسان‌هاییکه برای یکدیگر ارزش قائل میشدند و از کنار هم بی اهمیت رد نمیشدند و با هم دوست بودند  دور شده بودم و من با هیچ کدامشان دوست نبودم… که یکروز…یک روز خیلی زیبا و معمولی وقتی خواب بودم صدایی زیبا در گوشم طنین انداز شد که هنوز در گوشم آن را احساس میکنم که گفت: «تو دنیا رو دوستداری … ما تو را به آرزویت میرسانیم تا همیشه در آن زنده باشی و فرصت بیشتری برای جمع کردن طلا و ثروت داشته باشی…» من از این صدا و کلمات خوشحال شده بودم و گفتم چقدرهم عالی که وقتی بیدار شدم متوجه شدم که طلسم شده‌ام… نام این طلسم را نمیدانستم چه بگذارم ، طلسمی که حس میکردم از کائنات فقط برای من یکنفر فرستاده شده بود… طلسمی که کاری با من کرده بود که خودم از چهره خودم وحشت میکردم . چه برسد به دیگران.»

مرد قاتل تمام ماجراهایی را که برای پلیس ها تعریف کرده بود را از ابتدا مو به مو حتی با وضوح و جزئیات بیشتری برای قاضی تعریف کرد و ناظران بعد از هر چند دقیقه با صدای بلند میگفتند : «این شخص بنده شیطان است و باید هرچه سریعتر اعدام شود…»

❖ آنسوی دیوار ❖

در اتاقی تاریک و نامعلوم پیری از جا برمی‌خیزد و درحالیکه صدای کوبیدن درب به گوش میرسد، می‌گوید: « خداروشکر بلاخره اومد … باید هرچه سریعتر برم و در را باز کنم» ، شخص پیر یک تکان محکم به خودش میدهد و کل لباس یک تکه او مانند ژله ای روی زمین میریزد…. بدن برهنه و نحیف او نمایان می‌شود، آن‌شخص بسیار لاغرتر از آن است که به نظر می‌رسید ، شخص پیر تا قدم اول را به سمت درب بر میدارد یکباره کل لباس به تن او میچسبد و شکل می‌گیرد و او را دوباره زمین‌گیر می‌کند!

📖 ادامه داستان:

مرد و همسرش چندماه بعد بچه دار شدند. یک نوزاد دختر که مانند مادرش خیلی زیبا بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت، بعدازآن هر روز در خانه‌شان جشن بود ولی نوزاد با گریه‌های خود طوریکه انگار می‌خواست چیزی را به آن‌ها بفهماند جشن را برهم میزد، ولی آنها معنای این گریه‌ها را چیز دیگری می‌پنداشتند. مرد حالا دیگر یک دلبستگی شدیدی به دنیا پیدا کرده بود و هرروز با بزرگتر شدن فرزندش این دلبستگی بیشتر می‌شد. او صبح هنگام با خوشحالی به سرکار میرفت و در محل کارش بی‌قراری میکرد تا زودتر به خانه برگردد.
چندین سال به همین منوال سپری شد و دختر آنها 7 ساله شده بود. دخترک از لحاظ ظاهری با چهره‌ای زیبا نمونه ای شبیه سازی شده از مادرش بود، پوست سفید و چشمان آبی، موها و ابروهای مشکی رنگ داشت ولی از لحاظ روحی و باطنی انگار تمامی اخلاق پدر را به ارث برده بود و شاید به همین خاطر پدرش را خیلی بیشتر از مادرش دوست میداشت.
زن وقتی میدید که دخترک رفتار پدر را که از نظر خودش رفتار دیوانه وار و احمقانه بود تکرار و تقلید میکند، دختر را تنبیه می‌کرد و از مرد و رفتار و نگرش توهمی او متنفرتر می‌شد. دخترک هرچه بزرگتر میشد ظاهرا به مادر و باطنا به پدرش شبیه تر میشد ، فصل‌ها یکی پس از دیگری میگذشتند و مرد در تمام این‌مدت خودش او را به مدرسه میبرد و مسیر بازگشت را نیز تا خانه همراهی‌اش می‌کرد. تا اینکه فصل زمستان رسید.
عصر یکی از روزهای سرد زمستان دخترک با لباس پشمی و دستکش‌های بافتنی که مادرش آنها را بافته بود، منتظر پدر بود تا با هم به خانه برگردند، همینطورکه ایستاده بود متوجه خنده همکلاسی‌هایش شد. تمام شاگردان به پسر بچه ای می خندیدند که در همان مدرسه برای تحصیل فرستاده شده بود و جان معلم ها را به لبشان رسانده بود.
همان پسربچه درحیاط مدرسه یک مداد را میان لبانش میگذاشت و مانند سیگار به آن پوک میزد و با دو انگشتش مداد را بر میداشت و از دهانش بخار بیرون میداد ، همه بچه‌های دیگرمی خندیدند درحالی که اطراف آنها پر از برف سفید بود… ولی دخترک اندوهی داشت که باعث میشد هیچ موضوعی به نظرش خنده آور نیاید.
در همین روزها بود که مرد مریضی سختی شبیه به ذات الریه گرفت و دیگر نمی‌توانست به سرکار برود، دو هفته گذشت ولی حال او بهبود که نیافت هیچ وخیم‌تر نیز شد. تمامی پس‌اندازها و آذوقه‌های آنها در مدت این دو هفته تمام شد. دخترک مثل فرشته‌ای که از آسمان‌ها به زمین آمده بود از پدر بیمارش پرستاری میکرد. رفته رفته بیماری مرد داشت به همسرش منتقل میشد و همسرش نیز گاهی سرفه می‌کرد. وضع مالی آنها روز به روز در حال بدتر شدن بود. گاهی اوقات دخترک به پاسگاه پلیس که مدتی بود 3 پلیس جوان به جای 2 پلیس پیر آمده بودند میرفت تا مقداری خوراکی از پلیسها درخواست کند و هر بارکه از آنها چیزی میگرفت تشکر میکرد و میگفت: «من از شما قرض گرفتم و بعداً به شما برمیگردونم» پلیسها با شکمی سیر و چشمانی حریص و گرسنه مقداری خوراکی به او میدادند تا روزهای بعد بتوانند چیز بهتری را از او مطالبه کنند.
روزها دیگر برای مرد بوی ننگ میداد. مرد تصمیم گرفت بیشتر از این شرمنده فرزند و همسر گرسنه اش نشود. تا اینکه صبح یکروز سرد او به سختی از بستر بیماری برخاست، زمانیکه خانواده اش خواب بودند تمام لباسهای گرمش را پوشید، آنقدر لاغر و نحیف شده بود که در لباسهایش گم شده بود و پوتین‌های زمختش را پوشید و کلاه پشمی را به سرکشید و از خانه خارج شد. وقتی میخواست از خانه خارج شود شدت کولاک به حدی بود که از لای در به داخل خانه سعی داشت برود.
مرد بیرون خانه خرامان شروع به حرکت نمود…….

❖ آنسوی دیوار ❖

کودکی شمرده شمرده درب خانه‌ای که از بیرون زیبا است و از داخل مخروبه را می‌کوبد. از اتاقی تاریک در داخل خانه صدایی پیر شنیده می‌شود که میگوید: «ولم کنید ، منو بیخیال شید ، بزارید برم دیگه …» شخص پیر داخل خانه با دو دستش لباسش را چنگ می‌اندازد و تکه تکه می‌کَند و به اطراف پرتاب می‌کُند. تکه‌های لزج زرشکی رنگ لباس در کوتاهترین زمان ممکن به جای خود برمی‌گردند و به جای قبلی می‌چسبند.

📖 ادامه داستان:

قاضی به ساعت نگاه کرد.. متوجه شد وقت جلسه دادگاه تمام شده و مرد هنوز داشت به داستان خود ادامه میداد، چکش چوبی اش را بر روی میز کوبید و گفت : «وقت جلسه دادگاه تمام شد و ادامه پرونده در جلسه بعد صورت میگیرد.»
جلسه بعد پس فردای آنروز بود . قاضی همینطور که صحن دادگاه را ترک می‌نمود به قاتل نگاه میکرد ، او قاتل را یک دروغگوی بزرگ میپنداشت که با داستان‌های خود قصد فریب دادگاه را دارد تا خود را تبرئه کند، جلسه دادگاه بدون هیچ نتیجه ای تمام شده بود. مرد را دوباره به همان بازداشتگاه کثیف و تاریک نمور در زیرزمین اداره پلیس برگرداندند، مرد وقتی وارد اتاق شد روی زمین در کنار دیوار، عنکبوت کوچک و بی‌جان نظرش را جلب کرد. بلا فاصله به سقف نگاه کرد گلوله درشتی که از تار عنکبوت پوشیده شده بود میان تارها از سقف آویزان بود.
دو روز بعد…
دادگاه تشکیل شد اما اینبار هیچ ناظری نیامده بود. قاضی شروع به سوال در مورد قتل نمود. مرد قاتل با عذرخواهی از قاضی یک سوال پرسید و به قاضی گفت: «من خیلی از محضر شما عذر میخوام اما چرا انسان‌های پیری که جلسه قبل ناظر بودند حالا در این جلسه حضور ندارند.»
قاضی با کمی تامل جواب داد: «اشخاص پیری که به عنوان هیات منصفه در جلسه قبل حضور داشتند بیماران قطع امید شده از بیمارستان‌های مختلف بودند که به اینجا فرستاده شده بودند و در آخرین روز عمر خود فقط یک چیز را طلب کرده بودند و خواسته آنها چیزی جز قضاوت نبود و حالا هر 7 نفرشان مرده‌اند.»
قاضی سوال کرد: «خب تو چرا یک نفر رو به قتل رسوندی..؟»
مرد پاسخ داد: «طلسم من.. طلسم طولانی شدن عمرم بود تا مردن و کشته شدن انسان‌هایی که نه میشناختمشون و نه دلیل مرگشون رو میدونستم ببینم و تحمل کنم! من به موجودی تبدیل شده بودم که فقط میتونستم طلا جمع کنم و ثروت اندوزی کنم و تا ابد زنده بمانم! اما ظاهری ترسناک پیدا کرده بودم، آقای قاضی زمانی که مرگ اطرافیانت رو میبینی و کاری از دستت بر نیاد که براشون انجام بدی آنوقت من رو درک میکنی… من بخاطر دنیاطلبی محکوم بودم به زنده ماندن ابدی! و برای ابطال طلسم باید اراده میکردم که یک انسان کاملا پاک و بیگناه و معصوم را به فجیعترین طرز ممکن به قتل برسونم و بعد از قتل، خودم رو تحویل قانون دهم تا مجازات بشم، بعد از این تصمیم برای زمانی کوتاه طلسم موقتاً باطل میشد و من به ظاهر انسانی برمی‌گشتم و مهلت داشتم در مدت زمانی کوتاه طلسم را برای همیشه باطل کنم، و آن دختر قربانی این خواسته من شد.»
قاضی که به عقل و شعور مرد قاتل شک کرده بود ازش پرسید : «درمورد چی داری حرف میزنی؟ تو از کجا راه ابطال طلسم رو فهمیدی..؟»
مرد جواب داد : «من خسته شده بودم وبه دنبال از بین بردن آن طلسم بودم … که یکروز ندای شیطانی به گوشم رسید و گفت: «ای مرد تو در طول زندگی گناهانی داشتی، تو دنیا رو از انسانهای پاک زیادی گرفتی حالا اگر میخواهی به حالت اول برگردی باید موجودی پاک رو به فجیع ترین طرز ممکن از بین ببری …! من میدانستم… این ندا از سوی شیطان بود … اما من به خاطر خواسته ام که فرار از جاودانگی بود پذیرفتم… و بعد بخاطر اینکه دیگه آلوده دنیا نباشم ، خودم رو تحویل قانون دادم تا مجازات شوم.»

❖ آنسوی دیوار ❖

صدای کوبیدن درب در منطقه ای نا مشخص به گوش میرسد ، پیری بسمت درب میدود و نفس نفس میزند. عرق از روی پیشانی دم کرده او میلغزد و طوری که انگار راه خودش را می‌داند به گردن او میرسد و درون لباسی که تا گردن پوشیده شده است فرو رفته و گم می‌شود. شخص پیر با فریاد میگوید : «صبر کن دارم میام درو باز کنم…»

📖 ادامه داستان:

«مرد هرطور که ممکن بود از خانه خود خارج شد ، در حالیکه زن و دخترش خواب بودند ، خیلی سخت بدن بیمارش را درلای برف‌ها می‌کشید، درحالیکه کولاک بشدت میبارید. پلیس جوانی از پنجره پاسگاه بیرون را نگاه می‌کرد وقتی چشمش به مرد افتاد از پاسگاه بیرون آمد و فریاد زد : «هی مرد … تو دیوونه شدی که توی این کولاک زدی بیرون…..؟ زیاد نمیتونی دور شی ….برگرد…..!»
مرد بدون هیچگونه توجهی به فریادهای پلیس جوان، بسختی بمسیرش ادامه میداد ، پلیس خواست که بدنبال او برود تا منصرفش کند اما زیاد دور شده بود…. مرد می‌دید که اصلا به نفعش نبود برگردد به همین خاطر رفت و رفت و رفت… زن وقتی فهمید شوهر بیمارش برای تعمین معاش آنها در آن سرما از خانه خارج شده، بسیار اندوهگین شد و به انتظار او نشست.
سالها از این موضوع گذشت… زن با دختر نوجوانش تنها زندگی می‌کردند. دخترش در یک اداره داخل شهر استخدام شده بود و درآمدی مکفی را تامین می‌کرد. عصر یکروز مادر و دخترش تصمیم گرفتند بروند به خانه کیت که خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودند. فردای آنروز وقتی دختر از اداره به خانه برگشت با همدیگر به شهر رفتند.
خانه‌های داخل شهر از قد رشد کرده بودند و شهر شلوغتر از قبل شده بود و همه چیز از قبل مدرنتر شده بود.
آن دو خانه کیت را بسختی پیدا کردند. مادر جلو رفت و زنگ خانه آنها را زد، خانمی جوان در را باز کرد، زن طوری که انگار او را میشناخت به او سلام کرد و پرسید: «تو لیلیت هستی…مگه نه؟» دختر جوان گفت: «شما لیلیت رو از کجا میشناسین…؟ لیلیت خواهر بزرگتر منه..»
زن دختر کیت روبغل کرد وگفت: «پس تو لیدیه هستی…»
لیدیه هنوز دوست قدیمی مادرش را نشناخته بود که صدای کیت را از داخل خانه شنید که با صدای بلند گفت: «عزیزم بیا تو…دلم خیلی واست تنگ شده…» و همگی داخل رفتند. داخل خانه آنها زیاد تغیر نکرده بود. کیت روی یک ویلچر نشسته بود و کاملا اثرات پیری بر او بروز کرده بود که خبر از سختی‌هایی می‌داد که در این مدت متحمل شده بود. زن دخترش را به کیت معرفی کرد. صدای آنها به راحتی از پشت پنجره شنیده می‌شد. کیت دختر را بوسید و گفت: «تو چقدر شبیه مادرت هستی.» دختر که خودش را بیشتر شبیه به پدرش میدانست با سردی از کیت تشکر کرد. زن از لیلیت و مارک پرسید، کیت گفت : «من تقریبا 7 سال میشه که از مارک جدا شدم و لیلیت هم پارسال ازدواج کرد و از این شهر رفت.» کیت با گفتن نام لیلیت بغض کرد و چهره خوشحالش بهم ریخت و گفت : «بعد از ازدواجشون از این شهر به یه شهر دیگه رفتند. چند ماه پیش برام نامه فرستاده بود که از شوهرش ناراضیه و قصد جدا شدن از همو دارن… » کیت از حال شوهر زن پرسید ، چون زن به برگشتن مرد امیدوار بود ، گفت که او به مسافرت رفته و برمیگردد.
خورشید غروب کرده بود و هوا تاریک شده بود، خلاصه آن‌شب برای آن دو زن شب بازگو کردن غم و غصه ها بود، کیت اصرار می‌کرد بیشتر خانه‌شان بمانند و زمانیکه زن و دخترش داشتند از خانه آنها خارج می‌شدند با وعده دیدار مجدد از کیت و لیدیه خداحافظی کردند و به منزل برگشتند، که متوجه شلوغ بودن در جلوی خانه شان شدند.»

❖ آنسوی دیوار ❖

در فضایی غریب و نامعلوم شخصی پیر درحال دویدن به سمت درب خانه است ، پاهای تکیده او بهم گیر میکند و به روی زمین پرتاب می‌شود، بعد از اثابت بدنش با زمین لباس یک‌تکه او از هم می‌پاشد و بروی زمین ریخته می‌شود، یکبار دیگر بدن عریان و لاغر شخص پیر نمایان می‌شود، ذرات زرشکی رنگ لباس درون حیاط می‌لغزند و متفرق میشوند، شخص پیر ازجا برمی‌خیزد و دوباره شروع به دویدن به سمت درب حیاط می‌کند.

📖 ادامه داستان:

قاضی تا اینجا هیچ اثباتی برای گناهکار شناخته شدن مرد نمیدانست. احساس می‌کرد مرد قاتل دارد حاشیه می‌رود، مرد همچنان به داستانش ادامه میداد که قاضی از او خواست نحوه کشتن آن زن را توضیح دهد. مرد قاتل از قاضی خواهش کرد که داستانش را به همین نحو ادامه دهد تا موضوعی در اعترافاتش حذف نشود. قاضی موافقت کرد ولی از او خواست تا ماجرا را با سرعت بیشتری در محضر دادگاه بیان کند و مرد شروع به ادامه داستان نمود:
«آن شب مادر و دخترش به خانه برگشتند و چشمشان به چند پلیس و یک پیرمرد جنگلبان افتاد. جلو که رفتند یکی از پلیس‌ها سلام کرد وگفت: «خانم ما جنازه شوهرت رو پیدا کردیم… زن جاخورد و ابروهایش درهم شکست و با چروکی که به پیشانی انداخت پرسید : «کی….؟ کجا…..؟» پلیس جواب داد: «این پیر مردجنگلبان میان انبوه بوته ها اسکلت یک مرد رو درحالیکه چند پرکلاغ تو دستاش بود پیدا کرده و موضوع رو به ما اطلاع داد ، ما هم از روی لباس و مدارکش فهمیدیم که اسکلت متعلق به شو هر شماست.»
زن شروع به شیون نمود و دخترش هم با اینکه خودش هم اشک میریخت سعی داشت به مادرش تسلی و دلداری دهد. پیرمرد جنگلبان بعد از اینکه زن کمی از شدت هیجان و گریه اش کاسته شد با صدای خشک و نخراشیده گفت: «هر شب کلاغی رو می‌دیدم که یجا پرواز میکرد و چرخ میزد ، وقتی علت رو جویا شدم متوجه اسکلتی شدم که کلاغ باعث شد بفهمم کجاست. کلاغ معلوم نبود روزها کجا بود… ولی فقط شب‌ها سر و کله‌اش پیدا میشد و در یک نقطه پرواز می‌کرد، یکبار که رفتم جلو جسد شوهر شما رو پیدا کردم.»
قاتل در محضردادگاه ادامه داد: «آن مرد بیچاره قصد داشت همان جاده مخفی را پیدا کند… اما عمرش اجازه ادامه نداد.»
«زن و دخترش مدت‌ها افسرده و متاثر بودند… بعد از یک‌هفته از عزاداری پدر، دختر تصمیم گرفت تا برای ادامه کارش به اداره داخل شهر برود. او همچنان روزها به اداره میرفت و هنگامیکه به خانه برمیگشت با نبود مادرش مواجه می‌شد. وقتی به مزار پدرش که نزدیک به خانه بود می‌رفت مادر زارش را که از شدت گریه بیحال روی سنگ قبرشوهرش افتاده بود و کلاغی بالای درختی خشکیده در کنار قبر نشسته بود را می‌دید.
روزها وهفته ها همچنان می‌گذشت…
تمام گریه‌های زن از شدت غم و از دست دادن شوهر نبود ، بلکه دلیل اصلی تنها و بی‌تکیه گاه بودن آنها بود. زن روزها را می‌خوابید و هرگاه دخترش از اداره به خانه برمی‌گشت ، مادر را در خواب با لبخندی زیبا می‌دید. از لبخند روی لبان او معلوم بود تمام آرزوهای تحقق نیافته زن در خواب به وقوع می‌پیوندند. دختر اصلا از این وضع راضی نبود… نمیتوانست بخود بقبولاند با چنین وضعی به زندگی ادامه دهد، با این وجود که هر چند وقت یکبار یکی از پلیس‌های پاسگاه بغلی… با حالت مست و با ترفند‌های مختلف سعی میکرد به‌قصد تعرض وارد خانه آنها شود. پلیس‌ها نوبه ای اینکار را انجام میدادند و هربار ناکام می‌ماندند. دختر دیگر به این فکر افتاده بود که برای ادامه زندگی به شهر بروند، اما هربار با ابراز نظرش با مخالفت مادر مواجه می‌شد. زن به هیچ عنوان دوست نداشت شوهرش را تنها بگذارد. دختر همچنان به شغل خود پایبند بود و صبح‌ها تا عصر به اداره میرفت، مدتی بودکه یکی از همکارانش بنام مارتین به او علاقه‌مند شده بود و سعی میکرد رابطه دوستانه ای با وی داشته باشد.»

فضای دادگاه پر از سرو صدا شده بود، صدای چند گنجشک نر که بیرون از دادگاه روی یک کابل برق بر سر یک گنجشک ماده می‌جنگیدند از پنجره شنیده می‌شد و مرد همچنان به اعترافات خود ادامه میداد.
«مارتین جوانی قد بلند و ورزیده بود، او موهای بور و هیکل ورزیده ای داشت و درکل از نظر اکثر دختران جوان پسری جذاب بود. او دختر را به عنوان همسر آینده اش انتخاب کرده بود. دختر عصرها به خانه برمی‌گشت و مثل همیشه مادرش را در خواب می‌دید، او سعی نمیکرد مادر را از خواب بیدار کند… دختر تمام چیزهایی را که از پلیس‌ها قرض گرفته بود، به آنها پرداخت کرد و با اینکار خیالش راحت شد… روزهایشان بدون هیچ پیشرفت و تفریحی می‌گذشت، گاهی دختر از کار و اداره شان برای مادرش صحبت میکرد و زن مثل پیرزنهای 90 ساله فقط گوش می‌داد و پلک میزد. دخترک نمیتوانست تمام حرفهایش رادر دلش نگهدارد، او گاهی اوقات از همکارش مارتین تعریف میکرد و از قول و قرارشان برای ازدواج میگفت، حرف ها و آرزوهایش که اوج میگرفت یکدفعه ساکت می‌شد و به یک نقطه درجلوی چشمانش خیره میشد، انگار بقیه حرفهایش را درآینده تصور میکرد….»

❖ آنسوی دیوار ❖

در جایی نامعلوم از همین دنیا، نورها و سایه‌های مختلف درهم میجهند و دائما غیب و ظاهر می‌شوند. کودکی پشت درب خانه ای از بیرون سالم و زیبا و از داخل زشت و ویرانه ایستاده است. درب خانه گشوده می‌شود و پیری از داخل خانه بیرون می‌آید و با خوشحالی به کودک میگوید: «سلام مهمان جدید! چقدر دیر اومدی…..! تا حالا کجا بودی….؟»
کودک که انگار ترسیده … بدون جواب داخل خانه می‌رود….

📖 ادامه داستان:

در دادگاه …
قاضی رو کرد به مرد قاتل و گفت: «یعنی تو در کنار آنها حضور داشتی…؟»
مرد جواب داد: «من همیشه نزدیک آنها حضور داشتم، اونهاهم منو می‌دیدند! اما واسشون عادی شده بود، من از خودم دور شده بودم و با اینکار از خدا هم دور شده بودم ….، یک‌روز به درخواست مارتین، آن دو با هم به یک پارک رفتند، من آنجا بودم بهمراه یک‌لحضه بجای مارتین بودن در وجودم . انسانیت درون من مرده بود…من آدم حریص و طماعی بودم…. البته اگه بشه اسم من رو آدم گذاشت. دختر و پسر روی نیمکتی در پارک نشسته بودند و دست به گردن هم بودند. دختر نگاهش متوجه مردی معتاد شد که گوشه ای ایستاده بود و دستش را به گدایی بسوی مردم دراز کرده بود. آن مرد به چشم دختر آشنا بود… چقدر شبیه به همکلاسی دوران کودکی اش بود… بله… آنمرد معتاد همان پسر بچه ای بود که در کودکی مداد لای لبانش میگذاشت و در هوای برفی با بیرون دادن بخار از دهانش بچه‌های دیگر را میخنداند! اما حالا بجای مداد سیگاری گوشه لبانش بود و به جای بخار از دهانش دود بیرون می‌آمد. حالا دیگر هیچکس به او نمی‌خندید و بجای برف سفید در بین سیاهی‌های روزگار در حال محو شدن بود…… ، و من هم هنوز در فکر رها شدن از طلسم بودم… آن شب هردوی آن‌ها سوار کالسکه‌ای باکلاس شدند و مارتین تا در خانه دختر را همراهی کرد، از هم خداحافظی کردند و دختر داخل خانه رفت و در را بست. پسر جوان وقتی مطمئن شد نامزدش داخل خانه رفت به کالسکه چی دستور حرکت داد و از آن خانه دور شد…. و پلیسی از پنجره پاسگاه با یک فنجان در دستش به کالسکه نگاه می‌کرد»

❖ آنسوی دیوار ❖

در فضایی نامعلوم و عجیب که پر از نورها و سایه‌های عجیب‌تر است ، درب خانه‌ای ویران بین کودکی عریان داخل و پیری بیرون از ویرانه بسته می‌شود. شخص پیر و عریان همینطور که میدود دستهایش را مثل بال‌زدن پرندگان تکان می‌دهد، دیوانه وار قهقهه می‌زند و با سرعت از نظر دور می‌شود.

📖 ادامه داستان:

«دختر جوان وارد خانه شد، مادرش مثل همیشه خواب بود و لبخندی زیبا تر از همیشه روی لبانش نقش بسته بود، گویی به آرزویش رسیده بود. دختر مادرش را صدا زد تا بیدار شود و شام بخورند… مادر از خواب بیدار نشد… دختر با صدای بلندتری مادر را صدا زد اما باز جوابی از مادرش نشنید، با اضطراب به بالین مادر رفت. بدن مادر سرد بود…. دختر جیغ کشید اما مادرش هیچ جوابی نداد…»
مرد قاتل با کمی مکث گفت: «زن بجای بهتری سفر کرده بود.»
«هنوز سوگ پدر تمام نشده بود که مرگ مادر بر دختر بیچاره فشاری مضاعف ایجاد نمود. جسم زیبای مادر را در کنار پدر دفن کردند ، اسکلت مرد از آنروز به بعد دیگر تنها نبود… هر زمان که اراده می‌کرد میتوانست جسم همسرش را در زیر خاک در آغوش بگیرد.
دختر دیگر تنها شده بود. او تصمیم گرفت به شهر برود و موضوع را به کیت اطلاع دهد، اما وقتی به خانه او رفت متوجه شد مدتیست که کیت هم از دنیارفته و آن خانه به مردی مجرد فروخته شده بود. در حالیکه هیچ آدرسی از محل جدید سکونت لیدیه نداشت. مارتین بیشتر اوقات به خانه نامزدش می‌رفت که هم دختر تنها نباشد و هم او را برای از دست دادن والدینش دلداری دهد. هر بار که مارتین به ملاقات او می‌رفت پلیس‌های پاسگاه همسایه که فقط اسمی از همسایه بودن را داشتند او را می‌پاییدند. دختر تصمیم داشت که خانه‌شان را بفروشد و با مارتین برای ادامه زندگی مکان بهتری را انتخاب کنند. و من هر روز بر هدف خودم که قتل او بود مصمم‌تر می‌شدم تا اینکه بالاخره تصمیم شوم و نحس خودم را بدون هیچ نقصی گرفتم…
عصر یکی از روزهای پاییزی برای مارتین اتفاقی پیش آمد و او نتوانست به همراه نامزدش از محل کار به خانه برگردند و این بهترین موقعیت برای اجرای هدفم و باطل کردن طلسمم بود. جلوی درب خانه آنها منتظر ایستادم تا دختر از محل کارش به خانه‌اش برگردد، باد سردی شروع به وزیدن کرده بود و من منتظر لحظه وصال بودم. بالاخره دختر از راه آمد و خواست داخل برود و من جلو رفتم. هنوز درب را نبسته بود که چشمش به‌من افتاد و با لحنی ملایم و دلنشین سلام کرد. من هنوز از آینده خودم پشیمان بودم. از خودم می‌پرسیدم، چطور می‌توانم مخلوقی به این زیبایی را شکنجه کنم و از بین ببرم آنهم به فجیعترین طرز ممکن!!! اما من اراده کرده بودم به شکنجه و قتل او و آن طلسم نحس برای مدتی کوتاه از بین رفته بود و اگر من از این موقعیت استفاده نمی‌کردم برای همیشه دچار طلسم می‌ماندم.»
من به صورت زیبای او نگاه می‌کردم و او را کشنجه می‌کردم پس از دقایقی که چشمانم را به حقیقت گشودم، ناگهان متوجه شدم که دیگر صورت زیبایش را نمیدیدم. فقط موجودی را جلوی خودم میدیدم که دروازه ای را به سوی آزادی بر من گشوده بود. او پاکترین موجودی بود که میشناختم و شاید فقط کشتن او من را از آن وضع نجات می‌داد.
دختر داشت در را میبست که من از او خواستم تا بمن اجازه ورود دهد، او دلیل را از من پرسید و من به او گفتم که رازهایی را از خودش و خانواده اش دارم، او خواسته ام را نپذیرفت اما من به زور داخل خانه رفتم و او هنوز جلوی در ایستاده بود. خانه گرمتر از آنچیزی بود که همیشه از بیرون و پشت پنجره احساس می‌کردم، خانه ای گرم با سکوتی دلنشین، اگر پای قول و قرارم با شیطان نبود دوست داشتم یک عمر در همان خانه با او زندگی کنم. منِ بیچاره نمی‌دانستم که کشتن او مرا دچار نحسی ابدی می‌کند و راز باطل شدن طلسم حفظ و مراقبت از آن زن بیگناه بوده است! نه شکنجه و کشتنش!!! آنوقت بود که می‌توانستم در بدن یک انسان دل پاک یک زن را به دست آورم و با او زندگی کنم! اما متاسفانه من احمق معنای به دست آوردن دل زن را اشتباه فهمیده بودم…!
سکوت خانه با جمله ای از او شکسته شد… «توی خونه من چی میخوای…؟ همین الان برو گمشو بیرون….»
درون خانه از عطر خوشی مملو بود، عطری که تابحال در هیچ کجا احساس نکرده بودم. من نمی‌خواستم به هیچ قیمتی آن خانه را ترک کنم و از آن خارج شوم. در را پشت سرم قفل کردم و کلید روی آنرا برداشتم ،سپس شروع کردم به تعریف از خوانواده اش و تعریف داستان‌های افسانه‌وار در مورد آنها. او بمن زل زده بود و از اخمش معلوم بود تحمل حرفهایم را ندارد و مجبوری گوش می‌کند. من همینطور که صحبت می‌کردم خودم را ذره ذره به او نزدیک می‌کردم، او ترسیده بود، صدای لرزش اندامش و اصابت کفشش بر کفپوش اتاق را می‌توانستم بشنوم… او با صدای زیبایش که از روی ترس از حنجره اش خارج شد گفت : «آقا خواهش می‌کنم ازخونم برو بیرون… وگرنه پلیس رو خبر میکنم…! » من مطمئن بودم او آن پلیس‌های چشم‌چران را صدا نمی‌زند و همینطور بسمت او جلو میرفتم و نزدیک میشدم، آنقدر به او نزدیک شدم که حرارت نفس‌هایش را روی صورتم حس میکردم. بدن لرزان او را در آغوش گرفتم او چیزی نمیگفت، حتی فکرش را هم نمی‌کرد که میخواهم چه بلایی سرش بیاورم… دیگر خودم را نمیتوانستم کنترل کنم. دیگر کار از کار گذشته بود و عقل بر من دستور نمیداد و بدن مردهٔ من خودش شکنجه زن را انجام می‌داد و من خودم نظاره گر بودم، لبهای من بر صورتش یک بوسه زد… او لب گشود و گفت : «تو چقدر سردی .. تو… تو یک مرده هستی ..!!!»
من بدون آنکه بخواهم او را کتک میزدم و شکنجه می‌کردم و دستهای من بدور گردنش گره خوردند و فشار را به گلویش بیشتر می‌کردند، او به چشمان من خیره شده بود. شاید در چشمانم چیزی را دید که هنوز خودم نتوانسته‌ام آن‌را ببینم. صورت دخترک کبود و متورم شده بود که دیگر داشت در دستانم جان می‌کند، او در حال جان کندن با ناخن‌های دست چپش سمت راست صورتم را چنگ انداخت و من برای یک لحظه دستانم شل شد. دختر یک نفس عمیق کشید که بیشتر به نعره ماده شیری شبیه بود. من او را ول کردم و او بر زمین افتاد، سریع بطرف آشپزخانه رفتم ، روی میز یک کارد با چند سیب زمینی بود ، کارد را برداشتم و بسراغش رفتم، او خود را به اتاق خواب کشیده بود تا بتواند از پنجره آنجا فرار کند، بالای سرش رفتم … چشمانم را بستم و بدن او را با کارد پاره پاره کردم ، وقتی چشمانم را گشودم فضای اتاق پر از گرد و غبار بود. اطرافم را تاریکی خاصی فرا گرفته بود، من غالب بر جنازه پاک دختری زیبا که همچون گلی پرپر شده بود نشسته بودم در حالیکه بدن او را با دستان خودم دریده بودم، اما او با چشمان باز و زنده‌اش هنوز داشت به من نگاه می‌کرد. من راه عاقلانه‌تری غیر از اعتراف به پلیس نمیدانستم، دوست داشتم بیشتر از این آلوده دنیا و زندگی نباشم، همه چیز برای من تمام شده بود و چیزی برای از دست دادن نداشتم. از آن خانه بیرون آمدم و به سمت پاسگاه پلیس که سه نفر پلیس داخل آن بودند رفتم. من دیگر از طلسم زندگی ابدی رها شده بودم….»

❖ آنسوی دیوار ❖

در فضایی تاریک در منطقه ای نامعلوم کودکی در حیاط خرابه ای است ، کودک به اطرافش می‌نگرد. ذرات ترس به وجود کوچکش رخنه می‌کنند و نطفه‌های طراوت و شادابی را از جسم کودک میخورند. موجودات کوچک لزج از روی دیوارها به پائین می‌خزند.

📖 ادامه داستان:

مرد قاتل هنوز حرفهای زیادی برای گفتن داشت. دادگاه چند جلسه دیگر تشکیل شد و او تمام ماجراهایی که برایش رخ داده بود را بدون هیچ زیاد و کمی در جلسات دیگر دوباره برای قاضی تعریف کرد. صداقت گفتار مرد تا حدودی در تحقیقات و بررسی‌های پلیس و کاراگاهان تایید شد.
دادگاه با نظرات حساب شده و تکمیل بررسی‌های خود 43 سال حبس با اعمال شاقه را برای مجازات قاتل در نظرگرفت و مرد بدون هیچگونه اعتراض و درخواستی کاملاً از رای و تصمیم دادگاه راضی بود.
مرد را به زندان انتقال دادند، او محکوم بود 43 سال را در بدترین شرایط با تمام سختی‌ها بگذراند، او هر روز احساس میکرد از روز قبل ناتوان‌تر شده، معلوم بود دیگر ابدی نیست و داشت پیر می‌شد. مرد تمام 43 سال را می اندیشید به زمانی که از زندان آزاد خواهد شد و برای هر روزش در بیرون از زندان برنامه ریزی می‌کرد که بعد از آزادی با مردم چطوری زندگی کند و به برنامه‌های مثبتش جامه عمل بپوشاند.
43 سال از آن حکم گذشت و قاتل دوره مجازات خود را با موفقیت گذرانده بود و آخرین لحضاتی هم که قاتل در زندان باید می‌گذراند به پایان رسید. درب بزرگ زندان باز شد، پس از سالیان دراز پیرمردی از داخل زندان بیرون آمد. تمام وجود او پر بود از یک نوع امید… پیرمرد با نگاه مثبت به اطراف خود نگاه کرد، کاری که در تمام عمرش انجام نداده بود ، درون شهر پر از انسانهایی بود با لباس‌های شیک که بیتفاوت از کنار هم رد می‌شدند و زندگی دیگران برایش اهمیتی نداشت، انگار جای پیرمد و مردم باهم عوض شده بود. در زمانهای قدیم و دوران جوانی او خودش بی‌تفاوت و با فخر از کنار دیگر عبور می‌کرد و الان همه مردم انگار اینطور شده بودند. اگر مردم به هم نگاهی میکردند، آن نگاه از روی بی اعتمادی و بدبینی بود. لابه لای خانه ها و برج‌های سر به فلک کشیده بانک‌های بزرگ ساخته شده بودند که مفتخر بودند به ازای پولی که امانت میگرفتند سود زیادی به مردم میدهند و مردم هم از این موضوع راضی بودند. خانه هایشان سر به فلک کشیده بود گویی تمام سعی و تلاششان بر این بود که خودشان را به خدایی که ازش دور هستند نزدیک کنند و شاید هم می‌خواستند خودشان را به جایگاه خدایی برسانند. خدایی که احساس میکردند هست اما دوست داشتند که نباشد و یا خودشان بجای او باشند. کسی چه میداند شاید خدایی که در آسمان بدنبالش میگشتند در زمین به جستوجوی‌شان بود. محل زندگیشان به آسمان‌خراشهایی تبدیل شده بود که روی هر یک از این برج‌ها و آسمانخراش‌ها پرنده ای شبیه به کلاغ نشسته بود و به پایین مینگریست.
روی زمین اتومبیل‌هایی جایگزین وسایل نقلیه کم‌سرعت مانند کالسکه‌های قدیمی شده بود، که با سرعت بیشتری از اتفاقات رد می‌شدند و کسانی که سوار این اتومبیل ها میشدند دیگر براحتی نمی‌توانستند با عابرین و محیط پیرامونشان ارتباط برقرار کنند. پیرمرد متحیر بود و نمیدانست چرا چنین اتفاقاتی افتاده است…. جاده ای که در وسط جنگل وجود داشت تبدیل شده بود به یک بزرگراه و محل تردد اتومبیل‌ها… انسان‌ها سوار بر اتومبیل با سرعت زیادی از این جاده عبور می‌کردند. بدون اینکه به اطرافشان توجه کنند …. دیگر هیچ اثری از آن جاده مخفی نبود …
پیرمرد با اینکه برنامه ریزی‌هایش را نقش بر آب می‌دید، آرزوی پایانی خوش برای تمام کسانی می‌کرد که داشتند در چنین محیط ناآرامی زندگی می‌کردند و همچنین دلش برای تمام نوزادهایی که وارد چنین دنیایی می‌شدند میسوخت، بطوریکه تمام درد‌های خودش را فراموش کرد. او در مسیری نامشخص به راهش ادامه داد و دور شد…

❖ آنسوی دیوار ❖

کودکی درون ویرانه ای تاریک با لبهای لرزان و گلویی پر از بغض به پاهای برهنه‌اش نگاه می‌کند، دو موجود لزج کوچک زرشکی رنگ مثل زالو ، روی پنجه پاهایش چسبیده اند و درحال وول خوردن هستند و از اطراف هم موجودات لزج بیشتری به طرفش می‌آیند. بغض کودک میترکد و اشک از چشمانش سرازیر می‌شود و تا مدتها از آن ویرانه صدای گریه به گوش می‌رسد.

📖 ادامه داستان:

چند سال بعد …
در یک منطقه از قسمت‌های یک شهر و بین شلوغی و تردد شبانه روزی انسان‌ها و اتومبیل‌هایی مدرن … یک کلیسای بزرگ وجود داشت که از تمام برج‌ها و آسمان‌خراشهای آن‌شهر نوک تیز بنظر می‌آمد. انسانهای زیادی اعم از پیر و جوان و زن و مرد در آن کلیسا رفت و آمد می‌کردند. کلیسا با یک آپارتمان مسکونی همجوار بود، یک پیرمرد تنها با صورتی چروکیده و استخوانی، موهای مجعد سفید ، پیشانی بلند و ابروهای کشیده در طبقه اول آپارتمان زندگی می‌کرد و در یکی دیگر از طبقات همان آپارتمان زنی تقریبا میانسال با چشمان معصوم، صورتی زیبا و حالت اندوهناک و موهای سرخ رنگ بهمراه پسر کوچکش زندگی می‌کردند. چهره زن آشنا به‌نظر می‌رسید، مدتی طولانی بود که از شوهرش جدا شده بود، او همیشه در حال غُرزدن برسر پسر بازیگوشش بود و گاهی اوقات مانند روانی‌ها فرزندش را تا حد کشت تنبیه می‌کرد. آن زن اواسط روز برای کسب درآمد از خانه خارج می‌شد و همیشه 10 الی 12 ساعت بعد در تاریکی هوا و غم آلود به خانه برمی‌گشت.
پیرمرد روزها از خانه خارج می‌شد و در یک پارک که فاصله زیادی با محل زندگی‌اش نداشت برای بهبود روحیه اش میرفت و همیشه روی یک نیمکت می‌نشست و کتابی کوچک با یک قلم از جیبش بیرون می‌آورد و تا نزدیک ظهر در آن کتاب می‌نوشت. او لای کتاب یک پر شبیه به پرکلاغ نگه میداشت که یادگاری از قدیم برایش بجا مانده بود و هربار که نوشتن‌اش تمام میشد، صفحه را با آن پَر علامت می‌گذاشت، تا دفعه بعد از آن صفحه ادامه کتاب را بنویسد. وقتی پیرمرد به خانه اش بر میگشت، کتاب را روی میز کوچکی که سمت راست اتاق بدون کف پوشش بود می‌گذاشت. روی میز یک آینه قرار داشت و پیرمرد هرروز خودش را در آینه نگاه می‌کرد. در آخر پیرمرد. در ضلع شمالی اتاقش بطرف تخت‌خوابی که همیشه منتظرش بود می‌رفت و دراز می‌کشید و استراحت می‌کرد.

❖ آنسوی دیوار ❖

انسان گناهکار خانه‌ای جهنمی که از بیرون زیبا و از داخل مخروبه بود را برای خودش ساخته بود و در آن زندانی بود، داخل آن نوشته بود که اگر موجودات دیگر را بکُشد و گوشتشان بخُورد ایرادی ندارد، اما نباید میوهٔ درختی را می‌خورده و فقط برای اینکه اشتباهاً میوه‌ای را خورده گرفتار شده است…

📖 خاتمه داستان:
روزها به همین منوال می‌گذشت تا اینکه یک‌روز…
پیرمرد آخرین صفحه از کتاب را هم نوشت، در صفحه آخر کتاب فقط یک جمله مختصر نوشته شده بود که بدین متن بود : «همیشه آنچه را که دوست داری در اختیار نخواهی داشت و دنیا آنچه را که می‌خواهی به تو نمی‌دهد، بلکه آنچه را که نیاز داری به تو می‌دهد و راز خوشبختی در این است که آنچه را در اختیار داری دوست بداری». پیرمرد راز خوشبختی را خیلی دیر فهمیده بود، با این‌حال هنوز یک امید برایش باقی مانده بود، کتابش را بست، روی جلد کتاب بصورت تیتر نوشته بود : «داستان لیلیت».
او پر کلاغ را اینبار بجای اینکه لای کتاب بگذارد آن‌را دور انداخت چون داستانش تمام شده بود، وی از روی نیمکت برخاست و بسمت منزل رفت. پیرمرد داخل خانه آمد و درب را بست. کتابش را مثل همیشه روی میز گذاشت. پیرمرد بسمت تخت شروع به حرکت نمود، تمام بنیه اش انگار تحلیل رفته بود. هرچه به سمت تخت میرفت تخت دورتر بنظرش می‌آمد، که ناگهان در وسط اتاق، نقش بر زمین شد و همینطور که به تخت‌خوابی که همیشه منتظرش بود نگاه می‌کرد! او دیگر هیچ امیدی به استراحت روی آن تخت را نداشت.
پیرمرد کم کم چشمانش بسته شد. طوری بر روی زمین افتاده بود که اگر از هر زاویه ای نگاهش میکردی گمان میبردی که جزئی از زمین است، چنان به زمین چسبیده بود که انگار هیچ قدرتی نمی‌توانست این دو را از هم جدا کند، زیباترین قالیچه ای که میتوانست کف آن اتاق کهنه بدون کفپوش را بپوشاند در جای خودش قرار داشت. پیرمرد بجای بهتری سفر کرده بود….
داخل کلیسا که چسبیده به محل سکونت پیرمرد بود، یکنفر کشیش و دونفر راهبه دستانشان را بالا برده بودند و درحال عبادت بودند که یکدفعه درب کلیسا بازشد و یک زن تقریبا میانسال با چشمان معصوم ، صورتی زیبا ، حالت اندوهناک و موهای سرخ رنگ وارد شد که بسیار مضطرب و پریشان بود، زیر چهار ناخن بلند دست چپش که سعی می‌کرد آن را زیر مانتوی خود پنهان کند، پوست کنده شده انسان و لکه‌های خون وجود داشت. او همینطور که بسوی کشیش می‌آمد با صدای نازک، لرزان و مقطعه گفت : «برای اعتراف اومدم پدر….»

پایان

زمستان سال ۱۳۸۶

اَپ لیلیت

دانلود اپلیکیشن لیلیت

با نصب اپلیکیشن لیلیت، به راحتی از امکانات لیلیت بهره‌مند شوید و از تخفیف‌ها و جدیدترین اطلاعیه‌ها باخبر باشید...

دانلود مستقیم